نسیم عشق، شمیم مریم

دست نوشته ها، تبلیغات، سفرنامه و گردشگری

نسیم عشق، شمیم مریم

دست نوشته ها، تبلیغات، سفرنامه و گردشگری

سفرنامه اربعین- رهسپار عشق - وقتی «راه» تو را انتخاب می کند

از زاینده رود، تا فرات عشق .....
روایتی از راه، آدم‌ها و آموختنی های مسیر

 

وحید صلواتی

سفری که گویا از پیش نوشته شده بود

مدت‌ها بود که در آرزوی زیارت عتبات عالیات در عراق بودم. عشق و ارادت به امام علی(ع) و امام حسین(ع)، از کودکی با زندگی و خاطراتم آمیخته بود؛ نام‌هایی که تنها نام نبودند، بلکه بخشی از جهان ذهنی و عاطفی ما را ساخته بودند.

اما رفتن، همیشه با خواستن آغاز نمی‌شود. گاهی انسان سال‌ها آرزوی سفری را در دل دارد، اما روزی ناگهان درمی‌یابد که مقدمات آن، بی‌آنکه خودش برنامه دقیقی برایش ریخته باشد، فراهم شده است. آن‌وقت آدمی با خود می‌گوید: شاید بعضی راه‌ها را ما انتخاب نمی‌کنیم، شاید راه، در زمان خودش، ما را انتخاب می‌کنند!

دو روز مانده به حرکت، پس از مجلس ساده و بی‌ریای حسینی که در محوطه یکی از آپارتمان‌های شهرک شهید کشوری اصفهان به میزبانی آقای مجید صحرایی  برگزار شده بود، صحبت از سفر اربعین شد. آنجا بود که ماجرای رفتن جدی شد.

آقا مجید صحرایی، شوهرخواهر همسرم، که پیش از آن چند بار به این سفر رفته بود، قصد داشت همراه پدرش، حاج‌آقاعلی اکبر صحرایی، راهی عراق و عتبات شود. تجربه مجید برای ما مغتنم بود و حضور حاج‌آقا صحرایی، که با وجود سن‌وسال، جوان‌دل و پرانرژی بود، دلگرمی دیگری به شمار می‌آمد.

عزممان را جزم کردیم. در مسیر عاشقی البته آدم دوست دارد بگوید: «خود راه بگویدت که چون باید رفت»، اما حقیقت این است که داشتن همراهی باتجربه نیز نعمتی است. راه را باید با دل رفت، اما گاهی تجربه دیگران، دل را از سرگردانی نجات می‌دهد.

کوله‌بارمان را بستیم، نه آن‌قدر سنگین که شانه‌ها را از پا بیندازد و نه آن‌قدر سبک که آدم در میانه راه حسرت چیزی را بخورد که می‌توانست همراه داشته باشد.

صبح ۲۵ مردادماه ۱۴۰۳، از اصفهان به قصد مرز مهران حرکت کردیم، نمی‌دانستم که در روزهای آینده، معنای «راه» برایم تغییر خواهد کرد.

جاده‌ای که هرچه پیش می‌رفتیم، شلوغ‌تر می‌شد.

هرچه از اصفهان دورتر می‌شدیم، نشانه‌های اربعین بیشتر خود را نشان می‌داد. جاده‌ها در سال‌های اخیر توسعه یافته و در بخش‌هایی مرمت و تعریض شده بودند. در طول مسیر نیز امکاناتی برای زائران فراهم شده بود. اما مهم‌تر از همه، این بود که هرچه به مهران و روزهای نزدیک به اربعین نزدیک‌تر می‌شدیم، جمعیت بیشتر می‌شد.

انگار رودخانه‌ای بزرگ از نقاط مختلف ایران به‌تدریج به سوی یک مسیر مشترک جاری می‌شد، در یکی از موکب‌ها در حوالی الیگودرز صبحانه خوردیم. برای ناهار نیز در شهر کوهدشت توقف کردیم و از غذایی که همراه داشتیم استفاده کردیم، هرچند در طول مسیر، موکب‌ها برای پذیرایی از زائران برپا بودند.

از همان ابتدا می‌شد فهمید که اربعین، تنها یک سفر معمولی نیست. در سفرهای معمول، هر کس برای خود و خانواده‌اش برنامه‌ریزی می‌کند، اما اینجا میلیون‌ها انسان، با تفاوت‌های فراوان، در مسیری مشترک قرار می‌گیرند، پیر و جوان، زن و مرد، کارگر و استاد، ثروتمند و کم‌درآمد، هر کس با داستانی آمده و همه به سوی یک مقصد حرکت می‌کنند. شاید یکی از رازهای اربعین همین باشد، انسان در این راه، دوباره احساس می‌کند که تنها نیست.

مهران؛ ازدحام، انتظار و ماجرای کوله‌پشتی

با رسیدن به مهران، نخستین مواجهه جدی ما با عظمت جمعیت آغاز شد. انبوه خودروها در هر کوی و برزن متوقف شده بودند، پارکینگ‌ها مملو از ماشین بود و پیدا کردن جای مناسب، خود ماجرایی داشت. سرانجام در محوطه یکی از نهادها خودرو را متوقف کردیم، کوله‌ها را برداشتیم و با تاکسی به سمت پایانه مرزی رفتیم، در واقع از همان‌جا پیاده‌روی آغاز شد.

برای انجام تشریفات خروج از کشور، مسیر نسبتاً طولانی‌ای را پیاده طی کردیم. در سمت ایران، امور اداری و کنترل گذرنامه با سرعت قابل قبولی انجام می‌شد.

اما درست در همان آغاز سفر، حادثه‌ای رخ داد که می‌توانست برایمان دردسر بزرگی ایجاد کند، کوله‌پشتی من پس از عبور از دستگاه ایکس‌ری، به اشتباه توسط فرد دیگری برداشته شد! در آن ازدحام، ابتدا تصور کردم شاید اشتباه می‌کنم، اما نه! کوله من نبود. شخص دیگری کوله‌پشتی مرا برداشته و در عوض، کوله‌ای دیگر باقی گذاشته بود به همه بخش های امنیتی اعلام کردیم، در آن شلوغی، هر دری زدیم و هر طرف را نگاه کردیم، اما خبری نبود. ناچار کنار کوله‌ای که باقی مانده بود نشستیم و منتظر شدیم.

همه دلشوره داشتیم، اما عجیب اینکه در دلم روشن بود که کوله پیدا خواهد شد. تنها نگرانی‌ام این بود که اگر صاحب آن، از مرز عبور کرده باشد، پیدا کردنش دشوار خواهد شد، به‌خصوص آنکه روی کوله من مشخصاتی نبود.

دقایقی گذشت، شاید بیشتر از آنچه در آن لحظه احساس می‌کردیم! سرانجام مردی که اشتباه کرده بود، متوجه ماجرا شد و برگشت. کوله را که دیدم، از خوشحالی نزدیک بود او را ببوسم و البته صاحب کوله هم از دیدن کوله خودش خوشحال بود!

این شاید نخستین درس اربعین بود، سرعت عمل و دقت واینکه در میان آن همه جمعیت و شلوغی، گاهی کوچک‌ترین چیزها ناگهان ارزش بزرگی پیدا می‌کنند، و این که هر کس قصد عزیمت دارد، نام و تلفنی روی کوله خود بیاویزد.

کوله را بر دوش انداختیم و به راه افتادیم، همراه با توده عظیمی از انسان‌ها. هنوز به مسیر اصلی نجف تا کربلا نرسیده بودیم، اما گویی تمرین پیاده‌روی آغاز شده بود.

عبور از مرز- یک سوی ایران، یک سوی عراق

تقریباً بدون معطلی جدی، گیت‌های مرزی ایران و عراق را پشت سر گذاشتیم و گذرنامه‌ها مهر خورد. هوا بسیار گرم بود، گرمایی که از چهل درجه هم فراتر می‌رفت. دستگاه‌های خنک‌کننده و مه‌پاش‌ها تلاش می‌کردند از شدت گرما بکاهند.

در سمت ایران، نظم و امکانات به‌طور محسوسی بهتر بود. اما با عبور از مرز، ناگهان فضای دیگری پیش روی ما قرار گرفت؛ نظامیان عراقی، امکانات محدودتر، وضعیت متفاوت محوطه و انبوه بطری‌ها و ظروف پلاستیکی رهاشده، همه نشان می‌داد که وارد فضای دیگری شده‌ایم.

پارکینگ خودروهای مسافربر نیز چندان منظم نبود و وضعیت بهداشتی در مقایسه با آن سوی مرز، ضعف‌هایی داشت، این تفاوت‌ها را نمی‌شد ندید. دوست داشتن یک مناسک و یک سفر مذهبی، نباید چشم انسان را بر واقعیت‌ها ببندد. اتفاقاً اگر اربعین را حرکتی بزرگ و ارزشمند می‌دانیم، باید برای بهتر شدن آن، نظم و رعایت بهداشت و محیط زیست که ضروری است نیز دغدغه داشته باشیم. نقد، دشمن محبت نیست، گاهی نشانه عامل بودن و محبت است.

برای رفتن به نجف یا کربلا گزینه‌های مختلفی وجود داشت، خودروهای شخصی، مینی‌بوس، اتوبوس و ون، با قیمت‌های متفاوت. ما ون را انتخاب کردیم.

مسیر طولانی و خسته‌کننده بود. جاده و شرایط تردد باعث شد راه حدود 300 کیلومتری را در 5 ساعت ساعت و با خستگی طی کنیم. در میان راه، برای نماز توقف کردیم و نخستین تجربه خوردن غذای عراقی را در یک موکب بین راهی پشت سر گذاشتیم.

در طول مسیر، گروه‌هایی را می‌دیدیم که از شهرها و روستاهای عراق، پیاده راهی شده بودند. برای بسیاری از آنان، پیاده‌روی از نجف آغاز نمی‌شد،‌ راه حسین(ع)، برای بعضی‌ها از خانه‌شان از شهرهای مختلف عراق آغاز می‌شد.

نجف؛ وقتی خستگی در برابر علی(ع) رنگ باخت

نزدیک نیمه‌شب به نجف رسیدیم. خسته بودیم؛ خستگی راه، گرما و ساعت‌ها سفر، بر تنمان نشسته بود، اما وقتی در نزدیکی حرم حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) پیاده شدیم، خستگی رنگ دیگری گرفت، «بعضی خستگی‌ها با خواب از میان می‌روند، بعضی با رسیدن».

سلام دادیم و وارد فضای اطراف حرم شدیم. دقایقی در صحن و سرا قدم زدیم، اما جایی برای استراحت پیدا نمی‌شد. ناچار در محوطه‌ای نزدیک حرم، تا اذان صبح، ساعاتی را به استراحت گذراندیم.

صبح روز بعد، در محوطه حرم، برای زائران صبحانه توزیع می‌شد، آش و حلیم عراقی با نان تازه، گرم و ساده، برای مردمی که هر یک از گوشه‌ای از جهان آمده بودند، وضو گرفتیم، با حسی متفاوت وارد حرم شدیم، نمی‌دانم چگونه می‌توانم آن لحظه را توصیف کنم.

نیم قرن با نام علی(ع) زندگی کرده بودم؛ با شنیدن روایت‌های شجاعتش، عدالتش، بزرگواری‌اش و رنج‌هایی که در زندگی کشید. اما دیدن آن حرم و ایستادن در کنار مضجع مردی که قرن‌ها پیش زیسته، تجربه دیگری بود.

در سال‌های اخیر نیز، در کنار پدرم و در جریان تدوین و آماده‌سازی برخی آثار و کتاب‌های مربوط به زندگی امامان(ع)، بیشتر با روایت‌های تاریخی آنان سر و کار داشتم، آنچه خوانده بودم، آنچه شنیده بودم و آنچه سال‌ها در ذهنم شکل گرفته بود، در آن لحظه از برابر چشمانم عبور می‌کرد.

علی(ع)، مرد عدالت و عبادت، حاکمی که حکومت را برای حکومت نمی‌خواست، مردی که شجاعتش در میدان جنگ تنها بخشی از شخصیتش بود و شاید شجاعت بزرگ‌ترش، ایستادن بر عدالت، حتی هنگامی بود که به زیان خودش تمام می‌شد، اشک در چشمانم جمع شد. در آن لحظه بیش از هر چیز، به مظلومیت انسان‌های بزرگی فکر می‌کردم که تاریخ، گاه قدرشان را دیر فهمیده است.

دل کندن سخت بود، اما ماهیت این سفر، حرکت است. می‌آیی، سلام می‌دهی، لحظه‌ای در کنار محبوب می‌ایستی و سپس باید بروی، تا راه برای دیگری باز باشد.

از علی(ع) اذن گرفتیم و با یاد خدا، به عشق امام حسین(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) و یاران کربلا، راهی مسیر شدیم.

از وادی‌السلام تا آغاز طریق‌الحسین

برای رسیدن به مسیر اصلی پیاده‌روی، هنوز چند کیلومتری در پیش داشتیم. هوا گرم‌تر می‌شد، وقتی به اطراف نگاه می‌کردیم، بسیاری از زائران عرب را می‌دیدیم که با امکاناتی بسیار ساده در حرکت بودند، گاهی تنها با یک چفیه، دمپایی و کیفی کوچک، این سادگی، توجه مرا جلب می‌کرد

.

در طول مسیر، در خانه‌های مردم نجف به روی زائران باز بود. هر کس می‌خواست سهمی در این میزبانی داشته باشد، کسی آب می‌داد، کسی غذا، کسی جای استراحت، کسی تنها سایه‌ای برای چند دقیقه...

از میان بخش‌هایی از قبرستان بزرگ و تاریخی وادی‌السلام عبور کردیم. معماری، قدمت و گستردگی آن، توجه هر رهگذری را جلب می‌کند. در میان این فضای تاریخی، یاد بسیاری از بزرگان دین و اندیشه زنده می‌شود؛ انسان‌هایی که قرن‌ها و دهه‌ها پیش زیسته‌اند و اکنون نامشان همچنان در حافظه مردم باقی است.

زیارتگاه منسوب به حضرت هود(ع)، حضرت صالح(ع) در بخش ورودی وادی السلام قرار دارد، در برخی منابع محل دفن حضرت لوط(ع) و حضرت یحیی(ع) در این وادی ذکر شده است.

برای مدفونین از علما و شعرا از جمله: خاندان صدر، سید محمدباقر حکیم، محمد حسین کاشف الغطاء، سید علی قاضی طباطبایی، سید جمال الدین گلپایگانی، محمد رضا تنکابنی ، رئیس علی دلواری(مبارز ضد استعمار در جنوب ایران)، عمان سامانی(شاعر ایرانی)، فایز دشتی(شاعر ایرانی) و دیگر بزرگان فاتحه‌ای خواندیم، ما که از اصفهان آمده بودیم، ناخواسته وادی‌السلام را با تخت فولاد اصفهان مقایسه می‌کردیم، آنجا نیز شهری خاموش از خاطرات، انسان‌های وارسته و یک تاریخ عظیم است. آدم در چنین مکان‌هایی بیش از همیشه به گذرا بودن زندگی فکر می‌کند.

از وادی‌السلام گذشتیم و وارد کوچه‌ها و خیابان‌های حاشیه نجف شدیم، راه کربلا آغاز شده بود.

کودکان نجف و لبیک‌هایی که از دل برمی‌آمد

در طول مسیر، مردم نجف مشتاقانه از زائران پذیرایی می‌کردند.

آنچه بیش از همه توجه مرا جلب کرد، این بود که بسیاری از این خانواده‌ها، خود زندگی مرفهی نداشتند. با این حال، در حد توانشان برای میهمانان امام حسین(ع) سنگ تمام می‌گذاشتند.

این بخش از اربعین را نمی‌توان تنها با محاسبات اقتصادی فهمید، خانواده‌ای که شاید در تمام سال امکانات چندانی ندارد، برای چند روز سفره‌اش را باز می‌کند.

کودکان نیز در کنار پدران و مادرانشان فعال بودند، برخی با وسایل ساده به زائران آب می‌پاشیدند تا از گرما کاسته شود، برخی لیوان شربت می‌دادند، بعضی دستمال کاغذی پخش می‌کردند و گروهی، چندنفری کنار هم می‌ایستادند و با صدایی کودکانه پشت سر هم فریاد می‌زدند: «لبیک یا حسین»، صدای معصومانه آنان ساده و دلنشین بود.

در دنیایی که بسیاری از انسان‌ها برای دیده شدن تلاش می‌کنند، این کودکان برای خدمت کردن تلاش می‌کردند. شاید بزرگ‌ترین کرامت اربعین همین باشد؛ نه اینکه حتماً اتفاقی خارق‌العاده رخ دهد، بلکه میلیون‌ها انسان، برای چند روز، خودخواهی را کنار می‌گذارند و تمرین می‌کنند که به دیگری خدمت کنند.

ابومحمد؛ مردی که خانه‌اش را موکب کرده بود

در یکی از مواکب جوانان عراقی، فرصتی برای استحمام و استراحت پیدا کردیم، پس از تجدید قوا، دوباره راه افتادیم.

نزدیک ظهر بود که مردی محترم به نام ابومحمد، که کارمند یکی از اداره‌های نجف بود، سر راهمان قرار گرفت، با احترام ما را به خانه‌اش دعوت کرد، در آغاز تصور می‌کردیم دعوتی معمولی است؛ اما وقتی وارد خانه شدیم، فهمیدیم که او و خانواده‌اش، در این روزها خانه و زندگی خود را تمام قدر در اختیار زائران قرار داده‌اند.

پیش از ما نیز عده‌ای از زائران آمده بودند، ساعتی استراحت کردیم، نماز جماعت خواندیم و پسران ابومحمد پروانه‌وار در میان میهمانان می‌چرخیدند و پذیرایی می‌کردند، سفره‌ای مفصل پهن شد، غذاهای محلی نجف، خورشت بامیه، غذایی شبیه جغوربغور خودمان و انواع خوراک و میوه، آنچه بیش از غذا در ذهنم ماند، رفتار میزبانان بود؛ فرزندان ابومحمد کمتر به فکر نشستن بر سر سفره بودند، بیشتر در حال خدمت به میهمانان بودند.

ابومحمد نیز برای احترام به میهمانان، چند لقمه‌ای با ما همراهی کرد،  در میان گفت‌وگوها گفت که یکی از فرزندانش که در رشته پزشکی تحصیل می‌کند، امسال قرار است ازدواج کند.

بعد برایمان تعریف کرد که صندوقی دارد و در طول سال، مبالغی را کنار می‌گذارد تا بتواند در ایام اربعین از زائران پذیرایی کند، برای من این نکته بسیار تأمل‌برانگیز بود.

بعضی انسان‌ها برای خانه، خودرو یا سفرهای شخصی پس‌انداز می‌کنند، او برای میهمانان امام حسین(ع) پس‌انداز می‌کرد. پس از غذا، یکی از میهمانان که سیدی از بصره بود، دعای سفره را به زبان عربی خواند، پس از او، ما نیز دعای سفره را به فارسی خواندیم، زبان‌ها متفاوت بود، اما تعاملی برادرانه و معانی مشترک.

برای گفت‌وگوی زنده، نیز گاهی از ترجمه گوگل کمک می‌گرفتیم، تا حدودی می شد ارتباطات را برقرار کرد، گاهی تکنولوژی، با همه پیچیدگی‌هایش، کاری بسیار ساده می‌کند، دو انسان را که زبان یکدیگر را نمی‌دانند، برای چند دقیقه به گفت‌وگو می‌نشاند.

ابومحمد می‌گفت که در این مسیر، علاوه بر شیعیان، مسلمانان اهل سنت و حتی پیروان برخی ادیان دیگر نیز حضور پیدا می‌کنند یا در خدمت‌رسانی مشارکت دارند.

اربعین، اگر درست فهمیده شود، می‌تواند عرصه‌ای برای گفت‌وگو و نزدیکی انسان‌ها باشد، نه برای ساختن دیوارهای تازه میان آنان.

حدود ساعت پنج بعدازظهر، یکی از فرزندان ابومحمد ما را به همان نقطه‌ای رساند که از آنجا می‌توانستیم مسیر را ادامه دهیم، دقیقا همانجا که پدرش ما را سوار و به منزل آورده بود، خداحافظی کردیم، اما احساس می‌کردم بخشی از این خانواده را در دل خود همراه می‌بریم.

طریق‌الحسین؛ راهی که انسان در آن تنها نیست، دوباره بسم‌الله گفتیم، بر حسین(ع) و یارانش سلام فرستادیم و گام برداشتیم.

اینجا دیگر واقعاً طریق‌الحسین بود؛ راهی که میلیون‌ها انسان با اشتیاق در آن قدم می‌زدند، احساس عجیبی داشتم؛ گویی انسان دوباره متولد شده باشد.

دوستانی که پیش از این به اربعین آمده بودند، از ایمن‌تر شدن مسیر در سال‌های اخیر می‌گفتند. در طول راه، پرچم‌ها و نمادهای فراوانی دیده می‌شد. تصاویر شخصیت‌های مذهبی و شهیدان نیز در بسیاری از نقاط نصب شده بود و گاهی صحنه‌هایی از حرکت کاروان کربلا بازسازی می‌شد، نوحه، نوا و موسیقی مذهبی از موکب‌ها به گوش می‌رسید.

اربعین را نباید تنها از دریچه سیاست دید

اما در میان این همه شور، گاهی به چیزی فکر می‌کردم که به نظرم اهمیت فراوانی دارد: نباید اربعین را تنها از دریچه سیاست دید. تردیدی نیست که چنین اجتماع عظیمی، آثار اجتماعی و سیاسی دارد و نمی‌توان آن را از جهان پیرامون جدا دانست، اما اگر سیاست، بر همه حقیقت اربعین سایه بیندازد، ممکن است اصل پیام آن آسیب ببیند.

اربعین، پیش از آنکه میدان رقابت گروه‌ها و جریان‌ها باشد، می‌تواند میدان محبت، وحدت، گفت‌وگو و معنویت باشد.

گاهی تصاویر و نمادهایی می‌دیدیم که به اختلافات سیاسی و گروهی دامن می‌زد. گاهی نیز اختلاف سلیقه میان موکب‌داران و جریان‌ها آشکار بود. با خود فکر می‌کردم: آیا بهتر نیست در چنین ظرفیتی، آنچه ما را به هم نزدیک می‌کند، بر آنچه ما را از هم جدا می‌کند، غلبه داشته باشد؟

اگر میلیون‌ها انسان از کشورهای مختلف به نام حسین(ع) گرد هم آمده‌اند، شاید نخستین وظیفه ما این باشد که اجازه ندهیم اختلاف‌های کوچک، بر پیام بزرگ این حرکت سایه بیندازد.

اربعین؛ میان شور و شعور

در مسیر، هرچه بیشتر پیش می‌رفتیم، به این نتیجه می‌رسیدم که عظمت اربعین، تنها در تعداد جمعیت نیست.

اربعین، فرصتی برای ساختن یک جامعه موقت است، جامعه‌ای که در آن، مردم می‌توانند چند روزی زندگی دیگری را تجربه کنند، زندگی‌ای که در آن خدمت، مهم‌تر از سود است و بخشیدن، ارزش محسوب می‌شود، اما هر حرکت بزرگی، در کنار زیبایی‌هایش، ضعف‌ها و آسیب‌هایی نیز دارد.

به نظرم اگر دوستداران امام حسین(ع) می‌خواهند اربعین هر سال پخته‌تر و انسانی‌تر شود، باید با شجاعت ارزشها را پاس بدارند و درباره آسیب‌ها نیز سخن بگویند: برپایی نماز جماعت، پیام اتحاد،‌ حفظ محیط زیست و بهداشت ، عدم اسراف، مدیریت جمعیت، وحدت وانسجام، احترام به تفاوت‌ها و... همه اینها بخشی از پیام اربعین‌اند.

در بعضی موکب‌ها مشاهده می‌کردم که هر کس نماز خود را جداگانه می‌خواند. در حالی که در ذهن ما، عاشورا همواره با یاد نماز در سخت‌ترین شرایط همراه بوده است.

اگر برای حسین(ع) راه می‌رویم، شاید خوب باشد بیشتر به این پرسش فکر کنیم: این راه، قرار است چه تغییری در رفتار ما ایجاد کند؟

زیارت، تنها رسیدن به یک مکان نیست، زیارت، اگر معنایی داشته باشد، باید در بازگشت انسان نیز دیده شود.

عمودها؛ عددهایی که تبدیل به خاطره شدند

تا حوالی عمود ۱۲۰ پیش رفتیم و در یکی از مواکب عراقی استراحت کردیم، امکانات موکب‌های عراقی گاهی با امکانات برخی موکب‌های بزرگ ایرانی تفاوت داشت، اما سازوکار جالبی در جریان بود: جمعیتی می‌آمدند، استراحت می‌کردند و وقتی دوباره راه می‌افتادند، گروه دیگری جای آنان را می‌گرفت، راه، هیچ‌گاه متوقف نمی‌شد، هرچه به روز اربعین نزدیک‌تر می‌شدیم، ازدحام نیز بیشتر می‌شد.

صبح روز شنبه، ۲۷ مردادماه، پیش از اذان صبح حرکت را آغاز کردیم. با استراحت‌های کوتاه، خود را به حوالی عمود ۴۴۰ رساندیم.

در طول مسیر، پذیرایی‌ها فراوان و متنوع بود: شربت لیموعمانی عراقی، شربت زردآلو، چای عربی و ایرانی، قهوه، نسکافه، شیر، شربت‌های گیاهی، خرما و ارده، نان صمون، فلافل، کباب ترکی، بامیه، کباب کوبیده عراقی، قورمه‌سبزی، خورشت لوبیا، عدس‌پلو، کوکو، انواع املت و نیمرو، عدسی عربی و ایرانی، سیب‌زمینی سرخ‌کرده و انواع غذاها و شیرینی‌های دیگر.

فراوانی نعمت، گاهی انسان را خوشحال می‌کرد و گاهی نگران، چون گاهی اگر نذری را نمی‌گرفتی، میزبان ناراحت می‌شد و همین باعث می‌شد بعضی زائران غذایی بیش از نیازشان بگیرند.

در حاشیه مسیر، گاهی ظروف نیمه‌خورده و نوشیدنی‌های استفاده‌نشده دیده می‌شد، این یکی از نقاطی بود که واقعاً نیاز به فکر و برنامه‌ریزی دارد، اسراف، حتی اگر به نام محبت انجام شود، باز هم اسراف است.

اگر امام حسین(ع) برای ارزش‌های انسانی قیام کرده است، حفظ نعمت‌ها و احترام به محیط زندگی انسان نیز می‌تواند بخشی از همان مسئولیت باشد.

حاج‌ علی اکبر صحرایی؛ پیرمرد جوان مسیر

روز یکشنبه، ۲۸ مردادماه، تا شب خود را به حوالی عمود ۷۰۷ رساندیم، در تمام مسیر، حضور حاج‌آقا علی اکبر صحرایی برای ما جالب و دلگرم‌کننده بود، او را می‌شد «پیرمرد جوان» این سفر نامید.

با وجود سن‌وسال، پیشاپیش حرکت می‌کرد، همگام با ما بود و انرژی‌اش گاهی از بسیاری جوان‌ترها بیشتر به نظر می‌رسید. در میان موکب‌داران و خادمان نیز مورد احترام بود، سفر، تنها با دیدن مکان‌ها ساخته نمی‌شود؛ آدم‌ها نیز بخشی از سفرند.

شاید اگر سال‌ها بعد خاطره اربعین ۱۴۰۳ را مرور کنم، نام همراهانم به اندازه نام شهرها و عمودها در ذهنم زنده شود.

شب، در یکی از مواکب استراحت کردیم، سپیده دم صبح روز بعد، حرکت ادامه یافت تا اذان صبح می شد و جایی نماز را اقامه می کردیم.


تا عمود ۹۹۰ پیش رفتیم و در موکب هیأت علی بن موسی‌الرضا(ع) که مجموعه‌ای بزرگ و مجهز بود، استراحت کردیم، حمام، بهداری، سرویس‌های بهداشتی، امانات، پذیرایی و امکانات استراحت برای هزاران زائر فراهم شده بود.

در طول مسیر، گاهی تلفن همراه زنگ می‌خورد، دوستان، بستگان و آشنایان، هر کدام برای لحظاتی با ما همراه می‌شدند. بعضی می‌گفتند: «به نیابت از ما هم قدم بردارید.» و ما قدم برمی‌داشتیم.

در آن مسیر، شب و روز معنای دیگری داشت، حرکت ادامه داشت، جوشش، خروش و خدمت ادامه داشت، پذیرایی ادامه داشت، مسیر اربعین و زیارت، تعطیلی نداشت.

دانشگاه العمید؛ شبی پیش از ورود به کربلا

روز بعد، تا حوالی عمود ۱۲۰۰ پیش رفتیم، پیش از ورود به شهر کربلا، در مجموعه‌ای مجهز که در ارتباط با دانشگاه العمید و بخش آموزش عالی آستان مقدس عباسی بود، استراحت کردیم،‌ مجموعه‌ای که در آن، امکانات خوبی برای زائران فراهم شده بود.

دانشجویان عراقی و غیرعراقی در رشته‌هایی مانند پزشکی، داروسازی، دندان‌پزشکی و پرستاری در این مجموعه دانشگاهی مشغول تحصیل بودند، دیدن فضای دانشگاهی در کنار فضای زیارتی برایم جالب بود.

آدم با خود فکر می‌کرد که جامعه دینی، اگر بخواهد زنده و پویا باشد، تنها به گذشته خود تکیه نمی‌کند، بلکه باید در دانش، آموزش، پژوهش و ساختن آینده نیز حضور داشته باشد.

شب را برای استراحت و تجدید قوا گذراندیم، ‌صبح روز بعد، دیگر کسی حال و حوصله توقف نداشت، کربلا و دیدار یار نزدیک بود.

کربلا- وقتی پاها دیگر خستگی را فراموش می‌کنند

روز چهارم، شوق ورود به کربلا چنان در وجودمان قوت گرفته بود که گویی پاهایمان دیگر معنای خستگی را فراموش کرده بودند.

از عمود ۱۲۰۰ که گذشتیم، وارد محدوده کربلا شدیم، ازدحام بیشتر شده بود.

محیط شهری بود و جمعیت عظیم زائران، حرکت را دشوارتر می‌کرد، از مرکز شهر گذشتیم، ترافیک سنگین بود، کوچه‌ها و خیابان‌ها شلوغ، بازارهایی در دو سوی راه و جمعیتی که هر لحظه بر تعدادش افزوده می‌شد.

اما همه اینها، در برابر یک شوق، رنگ دیگری داشت: «رسیدن».

در میان شلوغی، راه خود را ادامه دادیم تا وارد حرم حضرت عباس بن علی، ابوالفضل العباس(ع) شدیم، اشک امانمان را بریده بود، ‌اینجا مزار علمدار کربلا بود، برادر امام حسین(ع)، فرزند ام‌البنین، نماد وفاداری، عشق، شجاعت و فداکاری.

تمام آنچه از کودکی درباره کربلا شنیده و خوانده بودیم، در ذهنمان جان می‌گرفت، در گوشه‌ای از حرم ایستادم، دل به حضرت عباس(ع) سپردم و بدون خجالت بی توجه به اطرافم می­گریستم و خدا را شاکر بودم.

حرم، به نسبت آنچه انتظار داشتیم، خلوت‌تر بود و این فرصتی شد تا دقایقی با آرامش بیشتری زیارت کنیم، اما حتی در آرامش هم دل کندن آسان نبود، اذن گرفتیم و راهی شدیم، چند قدم دیگر‌......  حسین(ع)

بین‌الحرمین؛ جایی که واژه‌ها کم می‌آورند

از حرم حضرت عباس(ع) بیرون آمدیم و میان جمعیت مشتاقان، وارد بین‌الحرمین شدیم، هر لحظه بر شمار جمعیت افزوده می­شد، اما انسان، در میان آن همه آدم، احساس تنهایی نمی‌کرد.

برعکس، گویی همه یک روح بودند که در میلیون‌ها بدن جریان داشت، خستگی‌ها رنگ باخته بود، تاول پاها را از یاد برده و حس می‌کردم پروانه‌وار در میان دریایی از انسان‌ها حرکت می‌کنم، چه حال عجیبی بود، چه شوقی، چه شور و هیجانی، با ذکر و سلام، آرام‌آرام از میان جمعیت گذشتیم و آرام آرام به سوی حرم امام حسین(ع) پیش رفتیم، قلب‌هایمان بی‌قرار بود.

با خود می‌گفتم: «خدایا، اینجا مزار امام حسین است؟ اینجا همان سرزمینی است که تاریخ بشر را برای همیشه تغییر داد؟ همان جایی که انسان‌هایی اندک، در برابر قدرتی عظیم ایستادند تا به تاریخ بگویند انسان همیشه حق انتخاب دارد؟»

در آن لحظه، سخنان مرحوم علامه جعفری در ذهنم زنده شد: «شهادت امام حسین(ع) با عظمت‌ترین شهادتی است که در تاریخ بشر بروز کرده است، زیرا او با شناخت همه ابعاد و امتیازات زندگی و توانایی بر برخورداری از آن ها، دست از زندگی شسته است.»

و چه تعبیر بلندی دارد آنجا که می گوید: «ای حسین، ابدیت از آنِ توست... آرمانی که برای انسان مطرح کردی، پیروز است و شکست ندارد»

برای علامه، عظمت عاشورا فقط در شهادت نیست، در انتخاب آگاهانه انسان برای حقیقت است، انسانی که زندگی، آزادی، محبت و همة امتیازات حیات را می شناسد، اما هنگامی که پای حقیقت و کرامت انسان به میان میآید، از جان خود نیز می گذرد.

و در جایی دیگر، با تعبیری که سال هاست در ذهنم مانده، می گوید: «حرکت کشتى نجات آدمیان، احتیاجى به دریا ندارد. این کشتى بر روى قطره اشک مقدسی که براى حسین ریخته مى‌شود، مى‌گذرد، اشکى که از اعماق دل برمى‌آید و جان را مى‌شوراند و آنگاه رهسپارِ پیشگاهِ اقدسِ خداوندى مى‌شود.»(جعفری، محمدتقی، امام حسین(ع) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت)

ازدحام بیشتر و بیشتر می‌شد و ناگهان، گویی خود را به جریان رودخانه‌ای خروشان سپرده باشی، در میان جمعیت پیش رفتیم و وارد حرم شدیم.

در حرم امام حسین(ع)

در میان آن همه جمعیت، ناگهان احساس کردم زمان ایستاده است، لب‌هایم به زمزمه زیارت گشوده شد: «السَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ، وَعَلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ»

در گوشه‌ای نشستم، زیارت کردم، چهره دوستان، عزیزان و کسانی که دوستشان داشتم، یکی یکی از برابر ذهنم گذشت، هر کس را به یاد آوردم، برایش چیزی خواستم و در میان آن همه خواستن، ناگهان با خود گفتم: «یا حسین، من که هستم؟»

انسان وقتی در برابر بزرگی یک حقیقت قرار می‌گیرد، گاهی بیش از هر زمان دیگری کوچکی خود را احساس می‌کند.

از امام حسین(ع) برای خودم چیزی نخواستم که تنها به خودم محدود باشد. اصلاح امور مسلمانان را خواستم، صلح و دوستی در جهان را، حسن عاقبت را، سعادتمندی جوانان را، رفع گرانی و تورم و مشکلات کشور، برای خانواده و دوستانم دعا کردم و برای کسانی که در زندگی گرفتار درد و مشکل بودند و با خود گفتم: یا حسین «میان ما و خدا، واسطه محبت باش».

 دل کندن دشوار بود، اما زندگی، خود سفری است، آدم به هرچه دل ببندد، روزی باید از آن دل بکند، می‌آییم، می‌رویم، دوست می‌داریم، فراق می‌کشیم و دوباره راهی می‌شویم.

شاید راز سفر همین باشد، اینکه یاد بگیریم دل ببندیم، اما دل نبندیم، دوست بداریم اما بدانیم هچ ماندنی ابدی نیست.، همه زندگی سفر است، باید رفت

اربعین؛ تنها یک مسیر نیست

آنچه ما پیمودیم، تنها یکی از راه‌های رسیدن به کربلا بود، راه نجف تا کربلا، شاید برای ایرانیان مشهورترین مسیر باشد، اما صدها هزار انسان از مسیرهای دیگر نیز خود را به کربلا می‌رسانند، هر مسیر، داستان خود را دارد.

یکی از مسیرهای مشهور، راهی است که از آن با نام «طریق العلماء» یا طریق الفرات یاد می‌شود، مسیری که در امتداد بخش‌هایی از فرات و نخلستان‌ها قرار دارد و سابقه‌ای تاریخی در رفت‌وآمد زائران و عالمان دارد.

در روزگار حکومت بعث و محدودیت‌های شدید زیارت، بسیاری از مشتاقان راه‌های دشوارتر و کم‌رفت‌وآمد را برای رسیدن به کربلا انتخاب می‌کردند.

«راه‌ها متفاوت‌اند، اما مقصد یکی است، شاید این جمله، تنها درباره جاده‌های کربلا نباشد، انسان‌ها نیز از مسیرهای متفاوتی به حقیقت می‌رسند، همه مثل هم فکر نمی‌کنند، همه یک زبان ندارند، همه یک فرهنگ و تجربه ندارند. اما اگر مقصد، حقیقت، عدالت، محبت و کرامت انسان باشد، شاید بتوان در کنار هم حرکت کرد.»

بازگشت؛ وقتی خاک وطن دوباره معنا پیدا می‌کند

باید می‌رفتیم تا دیگران نیز بتوانند بیایند، با دلی که هنوز در حرم جا مانده بود، از کربلا بیرون آمدیم و راهی محل حرکت خودروها به سمت مهران شدیم. کمی چای عراقی و هل خریدیم و پس از ساعت‌ها سفر، خود را به مرز مهران رساندیم.

هنگام ورود به ایران، صحنه‌هایی دیدم که در ذهنم ماندگار شد، بسیاری از مردم با رسیدن به خاک کشور، با صدای بلند خدا را شکر می‌کردند، برخی پرچم ایران را می‌بوسیدند و بر چشم می‌نهادند، بعضی نیز با پرچم کشورشان عکس یادگاری می‌گرفتند. حس عجیبی بود! حسی که شاید تنها در سفر و دوری می‌توان معنای عمیق آن را دریافت.

آدم می‌تواند منتقد کشورش باشد، از مشکلاتش ناراضی باشد، دغدغه‌های فراوان داشته باشد و برای تغییر و بهتر شدن جامعه‌اش تلاش کند، اما «وطن» تنها یک مفهوم سیاسی نیست. وطن، بخشی از حافظه و هویت انسان است، جایی است که زبان مادری‌ات را در آن آموخته‌ای، خاطرات کودکی‌ات را در کوچه‌ها و خانه‌هایش ساخته‌ای، پدر و مادر و دوستانت را در آن شناخته‌ای و بخشی از وجودت، آگاهانه یا ناآگاهانه، با خاک و فرهنگ و تاریخ آن گره خورده است.

در این سفر، حس عجیبی را تجربه کردم، برای زیارت آزادگانی که بسیاری‌شان را هرگز ندیده‌ای، کیلومترها راه می‌روی، خستگی را به جان می‌خری و گاه با شوق می‌دوی تا خود را به مزارشان برسانی؛ و در بازگشت نیز، برای رسیدن به سرزمینی که در آن زاده و بزرگ شده‌ای، دلت بی‌قرار می‌شود.  چه تناقض زیبایی!

در یک‌سو، عشقی قرار دارد که مرز و زبان و نژاد نمی‌شناسد، عشقی به حسین بن علی(ع)، انسانی که پیامش از جغرافیا فراتر رفته و امروز میلیون‌ها انسان را از سرزمین‌های گوناگون گرد هم می‌آورد. در سوی دیگر، دلبستگی به خاکی است که ریشه‌های زندگی‌ات در آن شکل گرفته است..

در مسیر کربلا، انسان می‌آموزد که می‌توان عاشق حقیقتی جهانی بود و در عین حال، وطن خود را نیز دوست داشت. می‌توان از دردهای جامعه سخن گفت و در برابر کاستی‌ها سکوت نکرد، اما همچنان دل‌بسته سرزمین و مردمی بود که بخشی از وجود انسان‌اند.

شاید عشق به وطن و عشق به آرمان، در حقیقت دو روی یک احساس عمیق باشند، یکی انسان را به سوی ریشه‌هایش بازمی‌گرداند و دیگری او را به سوی آرمان‌هایش فرامی‌خواند.

و چه زیباست انسانی که نه در وطن‌دوستی گرفتار تعصب شود و نه در آرمان‌خواهی، ریشه‌های خود را فراموش کند، انسانی که بتواند برای عدالت و آزادی و کرامت همه انسان‌ها دل بسوزاند و در همان حال، برای آبادانی و سربلندی سرزمین خویش نیز مسئولیت احساس کند.

بازگشت از کربلا برای من تنها عبور از یک مرز جغرافیایی نبود، گویی از سفری در تاریخ، ایمان، عشق و انسانیت بازمی‌گشتم، سفری که آغازش با اشتیاق دیدار علی(ع) بود، از راهی گذشت که میلیون‌ها عاشق در آن گام برمی‌دارند و پایانش، بازگشت به خانه، خانواده و خاکی بود که نامش ایران است.

شاید راز این همه بی‌قراری همین باشد، انسان در تمام زندگی میان «رفتن» و «بازگشتن» در حرکت است، گاهی برای یافتن حقیقت از خانه دور می‌شود و گاهی پس از دیدن جهان، با معنایی تازه به خانه بازمی‌گردد.

در کربلا، عشق را جست‌وجو می‌کردیم و در مهران، معنای بازگشت را، آنجا به سوی «حرم» می‌دویدیم و اینجا به سوی «وطن» و شاید همین، یکی از زیباترین تناقض‌های زندگی باشد: «انسان برای یافتن خود، گاهی باید از خانه دور شود، اما سرانجام دوباره راه بازگشت به خانه را پیدا می‌کند.»

شهر مهران و مناطق اطراف آن برای انتقال زائران سامان‌دهی شده بود و هر گروه به سمت خودرو یا اتوبوس‌های مربوط به مسیر خود هدایت می‌شد، ‌پس از عبور از ایلام، در مسیر بازگشت، در موکب پل سیمره در ورودی شهرستان هلیلان توقف کردیم، استراحتی کوتاه، نماز صبح و دوباره راه، به سوی دیار و خانواده­هامان

اربعین؛ آنچه دیده نمی‌شود

چه زود تمام شد،‌ مثل یک خواب،‌ مثل رؤیا، اما حقیقت این است که بعضی تجربه‌ها تمام نمی‌شوند، سفر پایان می‌یابد، اما اثر آن در ذهن انسان باقی می‌ماند.

در طول مسیر، با صحنه‌ها و اتفاقاتی روبه‌رو شدیم که هر کدام می‌توانستند روایت مستقلی باشند، برخی چیزها را نمی‌توان با کلمات توضیح داد، نه عکس، نه فیلم، ‌نه گزارش، گاهی باید رفت و دید.

باید در گرمای راه قدم زد، باید صدای کودکی عراقی را شنید که «لبیک یا حسین» می‌گوید، باید کنار مردی مثل ابومحمد نشست و دید که چگونه یک خانواده، خانه خود را به روی غریبه‌ها می‌گشاید. باید خستگی را در نجف تجربه کرد و ناگهان در برابر نام علی(ع)، خستگی را فراموش کرد.

باید میان آن همه انسان در بین‌الحرمین راه رفت تا فهمید چگونه ممکن است انسان، در میان میلیون‌ها نفر، احساس تنهایی نکند.

اربعین؛ یک راهپیمایی یا یک مدرسه؟

پس از بازگشت، بارها از خود پرسیدم: چرا با وجود همه تغییرات جهان، با وجود فضای مجازی، سرگرمی‌های بی‌پایان و سرعت زندگی امروز، هنوز میلیون‌ها انسان سختی سفر را به جان می‌خرند تا خود را به کربلا برسانند؟

اگر اربعین تنها یک مراسم احساسی بود، شاید باید با گذشت قرن‌ها کم‌رنگ‌تر می‌شد! اما چنین نشده است، شاید دلیلش این باشد که انسان امروز، با وجود همه پیشرفت‌هایش، هنوز به سه چیز نیاز دارد: «تعلق، امید و مهربانی».

انسان می‌خواهد جایی احساس کند که تنها نیست، می‌خواهد بداند هنوز کسانی هستند که بدون چشمداشت به او خدمت کنند، می‌خواهد باور کند که در این جهان، هنوز می‌توان سفره‌ای پهن کرد و غریبه‌ها را بر سر آن نشاند. اربعین، دست‌کم برای چند روز، چنین تجربه‌ای را ممکن می‌کند.

دین را با رفتار دینداران یکی نگیریم

اما در کنار این تجربه معنوی، یک نکته را نیز نباید فراموش کرد، رفتار ما دینداران، همیشه مساوی دین نیست. اگر انسانی به نام دین رفتار نادرستی انجام داد، نمی‌توان همه حقیقت دین را به رفتار او تقلیل داد.

همان‌گونه که خطای یک پزشک، به معنای بی‌اعتباری علم پزشکی نیست، خطای یک انسان مذهبی نیز نباید اصل ایمان و معنویت را بی‌اعتبار کند. این نکته به‌ویژه برای نسل جوان اهمیت دارد، نسل امروز بیش از گذشته سؤال می‌کند.

نسل ما بیشتر با «باید»ها تربیت شد، اما نسل امروز بیشتر می‌پرسد: «چرا؟» و شاید وظیفه ما این باشد که به جای ناراحت شدن از سؤال، به گفت‌وگو تن بدهیم. بسیاری از جوانان، حقیقت‌گریز نیستند، آنها از ریا، دروغ و تناقض گریزان‌اند، عدالت می‌خواهند، صداقت می‌خواهند.

اگر از دین سخن می‌گوییم اما در رفتارمان خلاف آن عمل می‌کنیم، طبیعی است که نسل جوان از ما بپرسد.

شاید بزرگ‌ترین وظیفه ما، پیش از سخن گفتن از دین، این باشد که کاری کنیم رفتارمان، دین را برای دیگران قابل‌باورتر کند.

حسین(ع) و انسان

اندیشمندان مسلمان، هر یک از زاویه‌ای به عاشورا نگریسته‌اند، برخی بر «آزادی» تأکید کرده‌اند، برخی بر «عدالت»، برخی بر «مسئولیت انسان» و برخی بر «کرامت».

از نگاه علامه محمدتقی جعفری، انسان موجودی است که باید از زندگی صرفاً طبیعی فراتر رود و به «حیات معقول» برسد؛ حیاتی که در آن آگاهی، اختیار، مسئولیت و کرامت انسان معنا پیدا می‌کند.

شاید عاشورا را نیز بتوان از همین منظر فهمید، حسین(ع) تنها برای آنکه ما قرن‌ها بعد بر او گریه کنیم، جان نداد، او به انسان یادآوری کرد که گاهی انسان باید انتخاب کند،؛ میان مصلحت و حقیقت، میان آسایش و مسئولیت، میان سکوت و سخن گفتن و میان زندگی کردن به هر قیمت و زندگی کردن با کرامت.

اربعین، اگر بخواهد ادامه عاشورا باشد، باید این پرسش را در ما زنده نگه دارد: «من در زندگی خود، برای حقیقت و کرامت انسانی چه کرده‌ام؟»

آنچه برای سفرهای آینده باید بهتر شود...

تجربه این سفر، علاوه بر خاطرات معنوی، نکات عملی فراوانی نیز برایم داشت، بهتر است پیش از حرکت، چند روز با همان کفش یا صندلی که برای پیاده‌روی انتخاب کرده‌اید تمرین و حرکت کنید، دمپایی سبک همراه داشته باشید، کوله‌پشتی را بیش از اندازه سنگین نکنید و تنها وسایل ضروری را در آن قرار دهید، نام و شماره تماس خود را داخل کوله بگذارید، گذرنامه و پول را همواره در محل امن و نزدیک به خود نگهداری کنید.

لازم است در دو سوی مرز، تمهیدات بهتری برای عبور آسان‌تر زائران فراهم شود، وضعیت جمع‌آوری زباله در بخش‌هایی از عراق بهبود یابد و برای بازیافت حجم عظیم مواد پلاستیکی و پسماندها برنامه‌ریزی جدی‌تری صورت گیرد، نظافت و بهداشت عمومی و پاکیزگی مساجد و نمازخانه‌ها بیشتر مورد توجه قرار گیرد و زائران نیز در مصرف آب و مواد غذایی و تولید زباله مسئولانه‌تر رفتار کنند.

در توزیع نذورات، گاهی اسراف فراوانی دیده می‌شود و می‌توان با برنامه‌ریزی بهتر، مدیریت توزیع غذا، آشپزخانه‌های مرکزی و توجه به نیاز واقعی زائران، از هدررفت مواد غذایی جلوگیری کرد، مسیرها با وجود آسفالت و بسترسازی، در برخی نقاط همچنان برای عبور زائران نیازمند ایمن‌سازی بیشتری هستند و عبور خودروهای حمل کپسول گاز، زباله، یخ، مواد غذایی و گاهی خودروهای نظامی از میان جمعیت انبوه زائران، موضوعی است که باید سامان پیدا کند.

قطع برق‌های مقطعی در نجف، کربلا و مسیر پیاده‌روی، هرچند با ورود موتورهای برق تا حدی جبران می‌شد، گاهی بی‌نظمی‌هایی ایجاد می‌کرد، ضعف ارتباطات تلفنی و اینترنتی نیز در زمان ازدحام جمعیت برای بسیاری از زائران مشکل‌ساز بود و لازم است اپراتورهای مخابراتی متناسب با حجم عظیم جمعیت، زیرساخت‌های مناسب‌تری فراهم کنند.

شیوه رانندگی و رعایت قوانین در برخی مناطق نیز نیازمند توجه بیشتری است و زائران باید هنگام عبور از حاشیه و عرض خیابان‌ها و معابر، احتیاط فراوانی داشته باشند.

به نظرم برگزاری نماز جماعت نیز می‌تواند در مواکب و محل‌های اسکان پررنگ‌تر شود؛ با توجه به جایگاه نماز در فرهنگ عاشورا، شایسته است فضای مناسب و برنامه‌ریزی دقیق‌تری برای نماز جماعت و نماز اول وقت فراهم شود.

از سوی دیگر، جمع شدن بسیاری از مواکب عراقی بلافاصله پس از اربعین، برای برخی زائرانی که به دلیل شرایط اقتصادی و استفاده از امکانات عمومی سفر کرده‌اند، مشکل ایجاد می‌کند و لازم است برای روزهای پس از اربعین نیز امکانات حداقلی اسکان و پذیرایی حفظ شود.

بازگشت زائران به شهرهایشان نیز نیازمند برنامه‌ریزی بهتر است؛ گاهی کمبود اتوبوس و وسایل حمل‌ونقل عمومی در مرز، همراه با افزایش قابل‌توجه قیمت کرایه‌ها در اوج بازگشت، مردم را با مشکل و هزینه‌های فراوان مواجه می‌کند.

اینها نکاتی است که به نظرم باید درباره‌شان سخن گفت.

دوست داشتن اربعین به معنای ندیدن ضعف‌های آن نیست، اتفاقاً هرچه این حرکت را بزرگ‌تر و ارزشمندتر بدانیم، بیشتر باید برای بهتر شدن آن تلاش کنیم.

سخن آخر؛ آیا با همان آدمی که رفتیم، بازگشتیم؟

اکنون که از آن سفر فاصله گرفته‌ام، بیش از آنکه به تعداد عمودهایی که پشت سر گذاشتیم فکر کنم، به این پرسش می‌اندیشم: «اربعین در من چه تغییری ایجاد کرد؟ آیا تنها چند روز راه رفتم؟ آیا چند بار زیارت خواندم؟ آیا چند عکس و فیلم گرفتم و بازگشتم؟  یا چیزی در نگاه من به انسان تغییر کرد؟ به نظرم، ارزش اربعین را باید پس از بازگشت سنجید.

اگر پس از اربعین با خانواده‌مان مهربان‌تر شدیم، اگر سخن فرزندانمان را بیشتر شنیدیم، اگر با مخالف خود منصفانه‌تر گفت‌وگو کردیم، اگر نسبت به فقیر و نیازمند مسئول‌تر شدیم، اگر دروغ را کمتر و صداقت را بیشتر پذیرفتیم، اگر در برابر بی‌عدالتی بی‌تفاوت نماندیم، اگر زمین و محیط زندگی‌مان را آلوده نکردیم و اگر کرامت انسان برایمان ارزش بیشتری پیدا کرد، آن‌گاه شاید بتوان گفت که راه حسین(ع) را تنها با پا نپیموده‌ایم.

چرا که راه حسین، از نجف آغاز نمی‌شود و در کربلا پایان نمی‌گیرد، راه حسین، از دل انسان آغاز می‌شود و تا آنجا ادامه دارد که انسان، در برابر ظلم، دروغ، تحقیر و بی‌عدالتی، همچنان جانب حقیقت، محبت و کرامت را انتخاب کند.

نسل جوان امروز، بیش از آنکه به شنیدن سخن ما نیاز داشته باشد، به دیدن رفتار ما نیاز دارد، اگر ما از حسین(ع) می‌گوییم اما در زندگی‌مان صداقت، عدالت و مهربانی دیده نمی‌شود، سخن ما اثر چندانی نخواهد داشت.

اما اگر بتوانیم اندکی شبیه آن ارزش‌هایی شویم که برایشان راه افتاده‌ایم، شاید نیازی به اصرار فراوان نباشد. گاهی یک رفتار صادقانه، از هزار سخن اثرگذارتر است.

من از اربعین ۱۴۰۳ بازگشتم،؛ اما هنوز گاهی احساس می‌کنم بخشی از وجودم در همان جاده مانده است، جایی میان نجف و کربلا، در میان کودکی که لیوان آب تعارف می‌کرد، مردی که خانه‌اش را موکب کرده بود، پیرمرد جوانی که پیشاپیش ما قدم برمی‌داشت و میلیون‌ها انسانی که هر یک داستانی داشتند، اما در یک جمله با هم شریک بودند:

«لبیک یا حسین»

امید که این سفر و همه سفرهایمان مورد قبول حق قرار گیرد و روشنگری و عمل به گفته ها را برایمان به ارمغان آورد.

وحید صلواتی

اربعین 1446 هجری قمری سال 1403 هجری خورشیدی



 دل کندن دشوار بود، اما زندگی، خود سفری است، آدم به هرچه دل ببندد، روزی باید از آن دل بکند، می‌آییم، می‌رویم، دوست می‌داریم، فراق می‌کشیم و دوباره راهی می‌شویم.

شاید راز سفر همین باشد، اینکه یاد بگیریم دل ببندیم، اما دل نبندیم! دوست بداریم اما بدانیم هچ ماندنی ابدی نیست.، همه زندگی سفر است، باید رفت...

نذری ساده و صمیمی، دستمالی که عرق از جبین زائرین می گیرد!

مزار مرحوم قاضی طباطبایی در «وادی السلام»