نسیم عشق، شمیم مریم

دست نوشته ها، تبلیغات، سفرنامه و گردشگری

نسیم عشق، شمیم مریم

دست نوشته ها، تبلیغات، سفرنامه و گردشگری

در سوک مدیری مبتکر، خلاق و خوشنام

زنده نام مهندس

 حسن فقیهیان


« همه به پیشگاه خدا  می رویم  »

  وحید صلواتی

یکی از نیکان روزگار دار فانی را وداع و روی در حریم یار نهاد، زنده یاد حسن فقیهیان، از پرکارترین و شایسته ترین مدیران اجرایی استان، قفس جسم را رها و دعوت حق را لبیک گفت و چهره در نقاب خاک کشید و فراق او برای بازماندگان و علاقمندان جانکاه بود.

مدیری توانا و خلاق، شریف و درستکار، مقتدر و خدمتگزار، با سابقه‌ای درخشان در سمت های سیاسی اجتماعی و فرهنگی استان، من و بسیاری از جوانان، دهه 60 و 70 همکاری خود را با ایشان آغاز کردیم و بعدها کارمندان و شاگردانش سکان خدمتگزاری عرصه های مختلف مدیریتی در استان و کشور را عهده دار شدند.

مرحوم حسن فقیهیان متولد سال 1326 هجری خورشیدی، ابتدا به عنوان افسر مخابرات نیروی دریایی ارتش، به خدمت مشغول بود، در آستانه سال 1357 به انقلابیون می پیوندد و در فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی آن دوران حضور فعال داشت، ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی در کمیته انقلاب فعالیت داشت و متعاقب آن به مناصب:

شهرداری علویجه، شهردار تیران و بخشدار تیران و کرون، بخشدار دولت آباد، نخستین فرماندار برخوار، شهردار خوراسگان، مدیریت بخش های مختلف شهرداری اصفهان، و در استانداری (سازمان عمران زاینده رود)، مدیرشرکت پیمانی عمران فرودگاه شهید بهشتی اصفهان(شرکت سیمین سپاهان)، مشاور اداره کل راه و ترابری استان اصفهان و... خدمت داشت.

او در جهت خدمت به مردم در هر مسئولیتی دریغ نمی ورزیدند، هیچگاه به عقب بازنگشت و پیشگام  بود و در نگاه همگان موفق بود.

اگر چه دولت مستعجل بود، ولی خوش درخشید.


مرحوم فقیهیان کار درست را در جای درست انجام می داد، به حرکت کم قانع نبود، سکوتهایش سراسر فریاد بود،  روی طرح هایش خوب فکر می کرد، جلسات طوفان فکری می گذاشت، چنان در اجرای طرح ها و برنامه ها، مصمم و پراُبهت و مطمئن حرکت می کرد، که اجرای کارها به سرعت به انجام می رسید.

اثرات خدمات ارزنده‌اش زبانزد و باعث تحولات مبارکی بود،‌ در هر سمتی با اخلاق مداری و حسن رفتار و صداقت، به توسعه و سربلندی شهر، استان و آرامش و آسایش همشهریان اش پرداخت.

برای امور محوله چنان با جدیت و دقت صحبت می کرد که گویا عشق به خدمت با روح و جانش عجین بود، بیانی گرم و قاطع داشت، از تجارب و سفرهایش می گفت، از اصفهان قدیم، از معماری مساجد، مشاغل  و بازارها و ساماندهی اصناف در آن دوران اطلاعات وسیعی داشت، و با تسلط بی نظیر بر فرهنگ و سنن اجتماعی و اقتصادی گذشته، طرحهای بالنده برای شهرمان به ارمغان آورد. در حوزه ای که تسلط نداشت ورود پیدا نمی کرد، نقدهایش را بی پروا ولی مؤدبانه می گفت، تمام تلاشش بهبود اوضاع بود. خوب و سریع می نوشت، طرح‌های را برای اجرا به سرعت قلمی می کرد.

در کنار شهرداران اصفهان آقایان مهندس عظیمیان و مهندس جوادی، نقش کلیدی و اجرایی مهمی داشت، حتی وقتی شهردارانی با سلایق متفاوت بر مسند نشستند از مشاورت افتخاریش بهرمند می شدند.

زندیاد فقیهیان در بخش های مختلف شهرداری اصفهان، مسئولیت‌های مؤثری بر عهده داشت از جمله: مناطق شهری، مدیریت سازمان میادین میوه و تره بار و ساماندهی مشاغل شهری، سازمان ترمینالها و پایانه های مسافربری، شهردار منطقه۶ اصفهان، همچنین با تأسیس شهرک کارگاهی امیرکبیر با هدف ساماندهی مشاغل شهری و همراهی و همکاری افراد تحصیل کرده و کارگاه داران باتجربه، طرحی نو در انداخت.

مدیریت طرح ساماندهی ناژوان و صفه، مدیرعامل سازمان فرهنگی و اجتماعی شهردار اصفهان (در تأسیس این سازمان همت گمارد.)

پیشنهاد در تأسیس بازارهای روز و روز بازارها، که دو بازار کوثر را به بهره برداری رساند، تشکیل مرکز خرید و فروش خودرو در شهرک امیرکبیر(جمعه بازار خودرو)، جمعه بازار کتاب‌(در دو شعبه دروازه دولت و کوه صفه) با هدف دعوت از نویسندگان و اهل علم با برپایی گعده های علمی،  خرید و فروش محصولات فرهنگی با قیمت مناسب برای متقاضیان، تاسیس جمعه بازار لوازم خانگی دست دوم، که نیاز بسیاری از خانواده ها را تأمین می کرد، ایجاد بانک اطلاع مسکن و خودرو در سطح شهر اصفهان، تأسیس مجموعه کافی نت های شهرداری که در آن ایام، تسهیلات ارتباط شهروندان با عزیزانشان در خارج از کشور و استفاده از اینترنت برای تحقیق اهل پژوهش و متعاقب آن جمعه بازار کامپیوتر را جنب باغ نور راه اندازی کرد که مورد استقبال جوانان قرار گرفت، ایجاد مرکز "خانه سبز" در محیطی مصفا با احداث باغهای ایرانی، ژاپنی و... در خیابان همدانیان زمینی بایر و جرم خیز به مکانی برای اقدامات فرهنگی و هنری مبدل شد.(غرفه های کتاب، آموزش های: نقاشی، موسیقی و... که بعدها با توجه به بستر مناسب به بازار گل و گیاه تبدیل شد)، تاسیس مجتمع بهتوانی غدیر برای پیشگیری و درمان آسیبهای جسمی توان خواهان،‌ تأسیس باغ درختان استوایی و باغ پروانه ها درناژوان، برگزاری تورهای گردشگری افرادی بالای 60سال و بازنشستگان و بهره گیری از تجارب آنها،

احداث پیست دوچرخه سواری و اسکیت در پارک آبشار دوم، برگزاری جشن های دانش آموزی در مراکز تحت مدیریت، از اقدامات دیگر وی بود.

کمتر کسی است در استانداری و شهرداری اصفهان، خاطره ای ماندگار از جدیّت در کار و تلاشش، به خاطر نداشته باشد، در این مختصر، تنها به نقل چند مورد اکتفا می­کنم:

_ به عنوان شهردار منطقه6، در بازدید از کوی امام و هوانیروز، مشاهده می کند که دختر بچه ها در فصل پاییز، زیر درختان درس می خواندند، پیگیر شد، گفته شد خانه ها کوچک و شلوغ است، بدین ترتیب اولین سالن مطالعه برای کودکان در این منطقه احداث شد، بعدها با تشکیل یک کارگروه خیریه، نسبت به تحویل بسته های معیشتی به افراد نیازمند اقدام شد.

_ موزه  هنرهای معاصر اصفهان سالها غیرفعال بود و تعدادی کارمند حقوق بگیر داشت، کار موزه با برپایی نمایشگاه های مختلف آغاز شد.

_ در احیای دامنه کوه صفه و ساماندهی پارک ناژوان برای رفاه مردم از هیچ کوششی فروگذار نکرد، به خاطر دارم در زمان انجام نورپردازی کوه صفه اصفهان طی روزها با همکاران، چندین بار خستگی ناپذیر مسیرهای سخت را طی می کرد، از زوایای مختلف روی انجام درست کار دقت و پافشاری می کرد، بسیاری از همکاران در همراهیش به اصطلاح کم می آوردند!

_ وقتی از سفر به چند کشور خارجی بازگشت با انبوهی از طرح ها، تصاویر و ویدئوها، همکاران را برای اجرای مبلمان شهری جدید و پروژه ها به خط کرد، برای معطل نماندن کار و جلوگیری از تشریفات اداری و سرعت در انجام کارها، مبتکرانه کارگاه هایی احداث کرد که اجرای طرح ها متوقف نماند و هنوز شهروندان از آثار آن بهره مند هستند.

_ در دهه 70 در مدیرعاملی سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان با برگزاری برنامه های فرهنگی و کنسرت ها، در مراکز عمومی باغ غدیر و باغ نور نشاط و شادی را به شهروندان هدیه کرد.

_ در بهمن سال 83 در سازمان عمران زاینده رود، همزمان با روز جهانی تالاب‌ها در شهرهای اصفهان و ورزنه، نخستین جشنواره: "جاذبه های گردشگری تالاب گاوخونی و کویر و حفظ جریان دائمی زاینده رود" را برگزار کرد با عنوان: «زاینده رود از سراب تا پایاب»، معتقد بود که زاینده رود تنها از سرچشمه تا پایاب(گاوخونی) معنا پیدا میکند،  این جشنواره با استقبال گسترده مسئولین، مردم محل و رسانه ها مواجه شد، حتی درصدد بود مراسم هایی در بستر خشک رودخانه برقرار شود تا خشکی رودخانه به همه جا مخابره شود تا بلکه فکری برای آن شود، که متاسفانه بعدها بسیاری از این ایده های موثر دنبال نشد!

_ همچنین در دهکده زاینده رود(چادگان) خدمات ماندگارش در بخش های عمرانی و تفریحی در خاطره ها باقی است، همواره معتقد بود با ایجاد نشاط و تفریح و سرزندگی، جامعه و به خصوص جوانان، امیدوارانه منشا اثر خواهند بود، چه مانع تراشی ها که در این مسیر برایش ایجاد کردند!

روانشاد فقیهیان ساده و صمیمی بود، یکی از نکات برجسته در رفتار ایشان ارتباط صمیمانه با کارمندان و کارگران بود، فوق العاده احترام می گذاشت، به خاطر دارم بیشتر اوقات دست بر شانه کارگران که عرق بر پیشانیشان بود می گذاشت، و می گفت: "خداقوت، چطوری بزرگ مرد؟" در مراسم تشییع و به خاک سپاری ایشان چهره های قدیمی زیادی را مشاهده کردم که در گوشه ای آرام می گریستند.


مرحوم حسن فقیهیان، خوشنام  بود، ‌مدیر بود و مدبر، اخلاق‌مدار و حقیقتاً هرکجا و در هر جایگاهی اقدامات مؤثر داشت و نامش در میان مدیران اجرایی اصفهان ماندگار ماند، دیار نصف جهان هرگز زحمات این مرد بزرگ را فراموش نخواهد کرد.

این اواخر سختی های زیادی را متحمل شد، چند سالی درگیر بیماری تحت درمان بود و با روحیه بالا بر بیماری فائق آمد.

چه شایسته بود که متولیان امر، تا در قید حیات بود به پاس 40سال خدمات بی وقفه اش بزرگداشتی برایش می گرفتند،‌ افسوس!

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم!

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم!

با رفتن از این جهان، تمام آلام و دردهایش پایان یافت و در آرامستان شهر علویجه آرام گرفت، خدایش رحمت کند که هیچ گاه شخصیت و خدماتش از اذهان بیرون نخواهد رفت.

 «غیر تسلیم و رضا کو چاره ای»

از خداوند کریم و رحیم، غفران و رحمت الهی و حشر با اولیاء الهی مسئلت دارم، به خانواده معزز، همسر، خواهران و برادران و فرزندان برومندشان آقایان مهرداد، مهرشاد، احسان و علی و همسرانشان صبر و شکیبایی عنایت فرماید، و آن مرحوم را با درجات متعالی در جوار رحمتش و بهشت برین  جای دهد./ نامش جاودان و راهش پر رهرو باد

همراه با مرحوم علامه جعفری در شهرداری مرکزی اصفهان دهه 70

بهره برداری از مجتمع بهتوانی غدیر - سال 1381

پارک طبیعی ناژوان سال 1384

پارک ناژوان سال 1378

جلسه هم اندیشی در دفتر مدیریت پارک طبیعی شرق سال 1398

برکه میدان مرکزی میوه و تره بار سال 1378

سفرنامه پیاده روی اربعین

راهپیمایی و گردهمایی عظیم عاشقان

  وحید صلواتی

      سالها بود درصدد زیارت عتبات در عراق بودم، عشق و ارادت به امام علی(ع) و امام حسین(ع) از کودکی در جسم و روحم عجین بود و راهپیمایی اربعین آغاز این دل سپاری و حدیث دلدادگی بود، بر این باورم که داستان رفتن به کوی دوست، قصه از پیش نگاشته شده ای است، شاهدش اینکه بی خبر از همه جا، تا دو روز پیش از حرکت در یک مجلس بی ریای حسینی، در محوطه یکی از آپارتمان­های شهرک شهید کشوری شهر اصفهان مجوز صادر شد! آقا مجید صحرایی شوهر خواهر همسرم که توفیق چندین سفر را داشته، این نوبت هم با پدرشان قصد عزیمت داشت، عزم جزم شد سعادت این سفر شامل احوالمان، مسلما داشتن بلد یا فردی که تجربه رفتن این سفر را داشته می تواند مغتنم، مفید و موثر باشد، هر چند در مسیر عاشقی: "خود راه بگویدت که چون باید رفت...."


کوله بار ساده ای بربستیم و صبح روز 25مرداد ماه سال 1403 به قصد پایانه مرزی مهران حرکت کردیم، جاده های منتهی به مرز وضعیت قابل قبولی داشت، مشخص بود به تازگی مرمت و در نقاطی تعریض شده است، در طول حرکت تمهیداتی برای زائرین تدارک دیده شده بود و هر چه به روز اربعین نزدیک می شدیم، جمعیت بیشتر می شود، در موکبی در الیگودرز صبحانه و در شهر کوهدشت ناهاری که همراهمان بود استفاده کردیم، البته موکب ها پذیرایی زائران بودند.

بعد از رسیدن به مرز مهران، با انبوهی از خودروها مواجه شدیم که در هر کوی و برزن متوقف بود، پارکینگ های متعدد و لبریز از خودرو، در محوطه یکی از نهادها ماشین را متوقف، خود را آماده کردیم کوله بار برگرفتیم و با یک تاکسی به پایانه مرزی رفتیم.

برای خروج و انجام تشریفات اداری گمرکی، پیاده روی طولانی را طی کردیم، در طرف مرز ایران کارها به سرعت انجام شد، فقط یک شوک برای ما این بود که کوله پشتی من پس از عبور از دستگاه "ایکس ری" توسط فرد دیگری به اشتباه برده شد، خلاصه در آن ازدحام به هر دری زدیم بی فایده بود، ناچار با کوله برجای مانده ساعتی نشستیم تا فرد متوجه و کوله ما را پس آورد، از خوشحالی بوسیدیمش! دلم روشن بود کوله پیدا خواهد شد، منتها اگر طرف آن سوی مرز عراق می رفت کار دشوار می شد! چون نشانه ای در کوله من نبود! و این به خاطر ازدحام فراوان بود.

خوشحال همراه با توده‌ی انسانی بزرگ، دقایق طولانی پیاده روی داشتیم که مقدمه ای بود تا آماده پیاده ‌روی عمود به عمود شویم و اشتیاق به رفتن حرکتهامان را سریع تر می کرد.

تقریبا بدون هیچ معطلی گیت ایران و عراق را با بررسی و مهر گذرنامه طی کردیم. گرمای بالاتر از 40درجه، از طریق انواع وسایل خنک کننده مرطوب مهار می شد، در طرف ایران وضعیت فوق العاده عالی بود، اما این سوی مرز در عراق، ناگهان همه چیز تغییر کرد، شمایل نظامی های عراقی، امکانات ضعیف تر، محوطه ای که با دپوی پلاستیک ها و ظروف و بطری‌های خالی به جامانده و هوای گرم و نامنظمی پارکینگ خودرهای مسافربر عراقی و وضعیت بهداشتی ضعیف تر، خود می نمایاند!

به سه طریقِ خودرو شخصی، مینی بوس، اتوبوس و ون با قیمتهای مختلف می توان به نجف یا کربلا عازم شد، که ما ون را انتخاب کردیم، البته به خاطر زیرساخت های نامناسب جاده ای، این مسیر 300 کیلومتری را طی 5ساعت طی شد که خسته کننده بود، در میان راه در کنار موکبی برای نماز توقف و اولین تجربه غذای عراقی را تجربه کردیم، و مشاهده می کردیم که بسیاری از مرز مهران یا روستاها و شهرهای این مناطق پیاده روی خود را آغاز کرده اند که بیشتر از مردم عراق یا اعراب بودند.

نزدیک نیمه شب به نجف رسیدیم، خسته بودیم، کنار حرم حضرت امیرالمؤمنین(ع) پیاده شدیم، چه حال عجیبی داشتیم، خستگی رنگ باخت، سلام دادیم، در صحن و سرا دقایقی پیاده رفتیم، هیچ جای استراحتی پیدا نشد و در محوطه کنار حرم تا اذان صبح ساعاتی استراحت کردیم، صبح روز بعد در محوطه حرم، به زوار، صبحانه آش و حلیم عراقی گرم دادند.

وضو گرفتیم و با توجه و حسی  متفاوت، وارد حرم مطهر امیرالمؤمنین(ع) شدیم، با توجه، ساعتی در صحن و سرای آقا، زیارت کردم،  نیم قرن با یاد و نام علی زیستن در آن محیط احساس قرابت و خویشی می داد، تمام شجاعت ها، بزرگواری ها و بزرگ منشی ها و تلخ­کامی های امام علی در ذهنم متجلی شد، به خصوص در سالهای اخیر که در تدوین و آماده سازی کتابهای زندگی امامان با پدر همراهی می کردم، روایت های دورانشان در ذهنم تداعی شد و مظلومیت و بزرگواری های این انسان کامل و بزرگوار، مرا در اندیشه فرو می برد و اشک در دیدگان جاری می ساخت.

دل در گرو حرم بود و جدا شدن سخت، چه چاره که ماهیت این سفر کوتاه و پرسرعت است و باید اذن بگیری و زود بروی تا دیگری به دلدار بپیوندد، پس از زیارت، و با یاد نام خدا و به عشق امام حسین(ع) و اباالفضل(ع) و یارانشان، آرام آرام گامهای خود را آغاز کردیم، حدود 10کیلومتر تا عمود اول راه در پیش داشتیم، هوا گرم شده بود، وقتی نگاه می کردی بسیاری از زوار عرب با یک چفیه یا دستمال و یک دمپایی ساده در گرمای نزدیک به 50درجه در حرکت بودند!

در طول مسیر درِ خانه های کوچک اهالی نجف به روی زوار باز بود، هر کس می خواست تأثیر خود را بگذارد، حاجت خود را بگیرد، خادم زوار باشد، در ادامه از میانه قبرستان وادی السلام عبور و محو تماشای معماری خاص آن شدیم، فاتحه ای برای مرحوم آیت الله قاضی طباطبایی و دیگر بزرگان قرائت کردیم، ما که از اصفهان آمده بودیم، به واسطه تخت پولاد، قرابتی هم با این گورستان داشتیم!


وادی السلام شاید بزرگ‌ترین قبرستان دنیا و مهمترین در جهان اسلام است که مساحتی حدود 20 کیلومترمربع دارد و بیش از 5 میلیون میت در آن دفن شده‌اند، در این قبرستان از پیامبران حضرت هود(ع) و حضرت صالح(ع) مدفون هستند، مقام برخی امامان هم در این مکان است. و همچنین مقبره حضرت لوط(ع) و حضرت یحیی(ع)، علاوه بر این بزرگان و افراد سرشناس زیادی در این قبرستان دفن شده اند که می‌توان از: سید علی قاضی طباطبایی، سید محمد باقر حکیم، سید محمد باقر صدر، رئیسعلی دلواری، سید جمال الدین افجه‌ای، شیخ محمدرضا تنکابنی، محمد حسین کاشف الغطاء، ابومهدی المهندس و بسیاری دیگر از بزرگان و افراد سرشناس از کشورهای ایران، پاکستان، هند، لبنان و.... گفته شده پس از وادی السلام دومین قبرستان مهم جهان اسلام «تخت فولاد» در اصفهان است.

پس از قبرستان وارد کوچه و خیابانهای حاشیه شهر نجف به طرف کربلا شدیم، مردم نجف مشتاقانه پذیرایی می کردند، مشخص بود خیلی از این افراد خودشان توان مالی ضعیفی دارند، اما در حد وسعشان برای پذیرایی از میهمانانشان سنگ تمام می گذاشتند، کودکان در حد توان و وسع خانواده هایشان در کنار بزرگترهایشان شرکت فعال داشتند، با وسایلی به زوار گرما دیده آب‌ می پاشیدند، نذورات جمع می کردند، مواد غذایی پخش می کردند،  لیوان شربت یا دستمال کاغذی می دادند و یا در دسته های چند تایی با صدایی معصومانه «لبیک یا حسین» می گفتند.

در ادامه در یکی از مواکب جوانان عراقی، استحمام کردیم و ساعتی استراحت کردیم و مجددا ادامه مسیر دادیم، نزدیک ظهر، فرد محترمی به نام ابومحمد کارمند یکی از ادارات نجف، سر راهمان آمد و با احترام به منزلش دعوتمان کرد، همراهش شدیم، همه امکانات خانه و زندگیش را تقدیم زوار کرده بود، پیش از ما عده دیگری هم آمده بودند، ساعتی استراحتی کردیم، نماز جماعت خواندیم، پسرانش پروانه وار از زوار پذیرایی می کردند، و سفره مفصلی چیدند، خورشت بامیه، یک غذای محلی نجف، مثل جَغور بَغور خودمان و مخلفات و میوه، فرزندان ابومحمد دست به غذا نزدند و فقط پذیرایی کردند، ابومحمد به احترام میهمانان چند لقمه همراهی کرد و گفت که امسال یکی از بچه هایش را که پزشکی می خواند، داماد خواهد کرد، او صندوقی تهیه کرده بود که در طول سال مبالغی در آن ذخیره می کرد تا بتواند در این ایام از زوار پذیرایی کند.

پس از صرف طعام، یکی از میهمانان که سیدی از بصره بود، دعای سفره به زبان عربی خواندن، پس از وی ما هم دعای سفره را به فارسی خوانیم، در محاورات با هم به وسیله ترجمه گوگل (ترنسلیت) ارتباط گرفتیم و وقت خوشی حاصل شد.

یک تجربه متفاوت و بی نظیر،  این سفر آشنایی با زوار دیگر کشورهاست که بسیار مغتنم است. ابومحمد می گفت اهل تسنن و برخی مسیحیان ها هم در این همایش شرکت و در مسیر گام بر می دارند.

حدود ساعت 5بعدازظهر فرزند ابومحمد ما را به همان مکانی که سوارمان کرده بودند رساند، بی تاب حرکت بودیم، بسم الله گفتیم و بر حسین و یارانش سلام فرستادیم و گامهایمان را آغاز کردیم، اینجا دیگر طریق‌الحسین است و ما چون میلیونها زائر دیگر به اشتیاق در این راه قدم برمی‌دارم. گو اینکه تازه متولد شده باشم. دوستانی که پیش از این رفته بودند می گفتند، مسیر ایمن سازی شده است، کمتر پیش می آمد در پرچمی عکس امام حسین(ع) و دیگر یارانش وجود نداشته باشد. از قاسم (نوجوان شهید کربلا) گرفته تا مختار ثقفی و آنها خیلی به این امر توجه دارند که حتما تصاویر ائمه را نصب کنند، حرکت کاروان کربلا را هم در طول مسیر شبیه سازی کرده بودند، اما از عزاداری به سبک علم و کتل خبری نبود و بیشتر نوحه پخش می شد.

به نظرم به راهپیمایی اربعین نباید نگاه صرفا سیاسی داشت، هرچند ماهیتا تاثیر سیاسی خواهد داشت، باید حس وحدت و مودّت میان مسلمانان و معنونیت در آن تقویت شود، به طور مثلا نصب تصاویر متفاوت از رهبران شیعی و گاهی بگو مگو میان موکب داران، نشان از اختلافات داشت، به نظر می رسد با توجه به این ظرفیت، بهتر است این مسائل کنار گذاشته شود تا به اصل این همایش آسیب وارد نسازد، و تمرکز روی مناسک دینی مانند برگزاری نمازجماعت اول وقت، انسجام و وحد، برنامه ریزی برای عدم اسراف مواد غذایی، رعایت بهداشت و جلوگیری از آلودگی طول مسیر رفت آمد و....... قرار گیرد.

پیش از رفتن خیلی از خانواده ها نگران عزیزانشان هستند که در عراق امنیت نیست، اما حفظ امنیت مسیر بر عهده ارتش عراق و نیروهای شبه نظامی بود، و برقرای ارتباطات تلفنی و اینترنتی زوار، از نگرانی خانواده ها می کاست.

یکی از علما در اصفهان به من گفته بود در موکب های ایرانی که مربوط به شهرداری هاست یا از بودجه عمومی مردم برپا شده متوقف نشوید، او مدعی بود که طبیعتا تعدادی از مردم شاید راضی نباشند از بودجه عمومی شهر و کشور صرف تشکیل موکب ها شود! که حتی المقدور باید به این امر توجه می کردیم.

 خلاصه تا عمود 120 رفتیم و در موکبی عراقی استراحت کردیم، امکانات به خوبی موکب های ایرانی نیست، درواقع جمعیتی استراحت می کنند و هرکس حرکت را آغاز می کند دیگری برای تجدید قوا جای او را می گیرد و هرچه به طرف روز اربعین نزدیک می شود، طبیعتا ازدحام هم بیشتر می شود.

صبح روز شنبه 27مردادماه بعد پیش از اذان صبح حرکت را آغاز کردیم و با استراحت های کوتاه بین راهی تا عمود 440 پیش رفتیم و در موکبی استراحت کردیم و پذیرایی از زوّار در طول مسیر فراوان و متنوع بود: انواع شربتها، به خصوص شربت لیمو عمانی عراقی و شربت زردآلو، شیرینی‌های خرمایی، چای عربی و ایرانی، قهوه، نسکافه، شیر، شربت‌های عرق‌های گیاهی، سیب‌زمینی سرخ‌کرده، خرما و ارده، کباب ترکی، فلافل،‌ نان صمون، بامیه،  کباب کوبیده مخصوص عراق، قورمه سبزی، خورشت لوبیا، عدس پلو، کوکو، انواع املت و نیمرو، عدسی عربی، عدسی ایرانی و..  از جمله خوراکی‌هایی بود که موکب‌ها پخش می‌کردند. و گاهی اگر نذری را نمی گرفتید خیلی ناراحت می شدند و این باعث می شد بسیاری از مواد غذایی هدر برود که برای آن باید فکری کرد، در طول مسیر مشاهده می شد، نیمه غذاها و مایعات فراوانی در حاشیه معابر ریخته شده است!

متاسفانه راهپیمایان کمتر به برگزاری نماز جماعت اهتمام می ورزند و در بیشتر موکب های اسکان، هرکس فُرادا نماز می خواند،‌ در حالی که یکی از مهمترین پیام های عاشورا، برگزاری نماز اول وقت بوده است.

عکس شهدای عراق در طول مسیر به عمودها و ورودی موکب‌ها نصب شده است، بین همه تصاویر عکس حاج قاسم و ابومهدی المهندس برایمان آشناست، برخی کاسبها و متدکیان در عراق با تکنولوژی و بلوتوث خودشان را راحت کرده بودند و یک صدای ضبط شده را پشت یک بلندگو پخش می‌کردند و درخواست خرید اجناس یا کمک از مردم را داشتند! به خصوص خانمها همراه با طفلی در کنارشان!

 روز یکشنبه 28 مردادماه تا شب به عمود 707 رسیدیم، حاج آقا صحرایی پیرمرد جوان دل همراهمان، پیشاپیش حرکت می کرد، بسیار مورد احترام بود، همگام و همراه و هماهنگ با ما، ‌حضور گرمش انرژی بخش و مورد احترام موکب داران و خدام بود، نهایتا در پایان شب در موکبی استراحت کردیم.

روز سوم تا عمود 990 حرکت و در موکب هیات علی ابن موسی الرضا(ع) که یک سوله بزرگ با امکانات کامل بود استراحت کردیم، خدمات از قبیل حمام، بهداری، سرویس های بهداشتی، دریافت امانات، پذیرایی و شرایط برای استراحت زوار تدارک دیده بودند و هزاران نفر را سرویس می دادند.

گاهی در طول حرکت خانواده و بستگان، دوستان و آشنایان تماس می گرفتند و لحظاتی با ما هم قدم می شدند، به نیتشان گام بر می داشتیم، این وادی شب و روز نداشت، تکاپو و حرکت و پذیرایی در هر ساعتی از شبانه روز مشاهده می شد.

روز بعد تا عمود 1200 رفتیم و پیش از شهر کربلا در محل کمپ مجهز دانشگاه العمید، وابسته به بخش آموزش عالی آستان مطهر عباسی  استراحت کردیم تا روز بعد با آمادگی بیشتر وارد کربلا شویم، در دانشگاه العمید دانشجویان عراقی و غیر عراقی را در دانشکده های (پزشکی، داروسازی، دندانپزشکی و پرستاری) مشغول به تحصیل هستند.

 و نهایتا روز چهارم به شوق ورود به کربلا و زیارت چنان قوت گرفته بودیم که برای ادامه مسیر سر از پا نمی شناختیم، از عمود 1200  که گذشتیم، دیگر در محدوده کربلا  بودیم، ازدحام جمعیت به دلیل محیط شهری بالا بود و البته امکانات موکب‌ها نیز کمتر می‌شد. از مرکز شهر کربلا گذشتیم.

در میان ترافیک سنگین و شلوغی شهر، از کوچه پس کوچه هایی که دو سمتش بازار بود گذر کردیم و وارد حرم عباس بن علی، اباالفضل العباس(ع) شدیم.

 اشک امانمان بریده بود، اینجا مدفن برادر کوچک امام حسین فرزند ام البنین، علمدار کربلا است!؟ کسی که نماد عشق، شجاعت و فدارکاری بود، تمام تاریخ کربلا که شنیده و خوانده بودیم در ذهنمان متجلی شد، در گوشه ای از حرم دل به قمربنی هاشم سپردیم، ، از بخت ما، حرم نسبتا خلوت بود، و پس از ساعتی ادای احترام و زیارت، اذن گرفتیم و حرکت کردیم، هر چند دل کندن سخت بود.

از میان بین الحرمین با سیل جمعیت مشتاقان که هر لحظه بیشتر می شد، وارد حرم سید و سرور شهیدان (ع) شدیم، تمام خستگی ها رنگ باخت، پروانه وار با دریای جمعیت در پرواز بودیم. چه حال خوب و وصف ناشدنی، چه شوق و شوری...

حسین خوب می دانست رسم عاشقی را چون در راه آن جان داد، با هیجان و ذکر، آرام آرام از میان بین الحرمین گذشتیم و قلبهامان در سینه بی قرار بود، خدایا اینجا مزار امام حسین است؟ خدایا اینجا قتلگاه است؟ خدایا این اینجا حماسه حسینی شکل گرفته است؟ ازدحام جمعیت بیشتر هر لحظه بیشتر می شد، و دقایقی بعد بی اختیار با رها شدن در رودخانه خروشان، خود را در حرم دیدم.

السَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن وَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَین وَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْن وَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین

در گوشه ای نشستم و زیارت کردم، دوستان و عزیزانم را از نظر گذراندم، یا امام حسین، جواب عاشقانت و دل باختگانت با تو، من که هستم؟ همه تویی، وسطه ما و معبود باش، از او خواستم اصلاح امور مسلمین، از او خواستم صلح و دوستی در جهان، از او خواستم حُسن عاقبت، سعادتمندی جوانان و..... آمین، دل کندن دشوار است، اما چون تسلیم و رضا کو چاره ای، همه زندگی سفر است، باید رفت.

چه زود این سفر تمام شد مثل یک خواب بود و رویا !

و این تنها یک معبر بود به کربلا، که بیشتر ایرانی ها می پیمایند، اما جمعیت مشتاقان از چندین راه  دیگر به وصال معشوق می شتابند که خود حکایتی جداگانه دارد.،  یک مسیر هم به طریق العلماء یا طریق الفرات معروف است که با توجه به طولانی بودن، مسیر امن پیاده روی از کوفه به سمت کربلا از کنار رود فرات و نخلستانها است، زمان صدام که پیاده روی ممنوع بود، علاقمندان، علما و طلاب به طور مخفیانه از راه خود را به کربلا می‌رساندند.

باید می رفتیم تا دیگران هم می آمدند، از حرم بیرون آمدیم، به گاراژ مخصوص سفر به مهران رفتیم، کمی چای و هل خریدیم و پس از 7 ساعت به مرز مهران رسیدیم، به هنگام ورود بسیاری از مردم از این که به خاک کشور وارد می شدند با صدای بلند خدا را شکر می کردند، پرچم ایران را می بوسیدند و بر چشم می نهادند و با آن عکسی به یادگار می گرفتند، حس قشنگی بود. شهر مهران و حاشیه آن منطقه بندی شده بود و هر اتوبوس زوار را برای سوار شدن به خودرو یا اتوبوسهای بین شهری به آن سمت منتقل می کرد.

پس از ساعتی رانندگی و عبور از شهر ایلام، در موکب پل سیمره ورودی شهرستان هلیلان استراحت کردیم و پس از نماز صبح عازم دیار خود شدیم و تجربه ای متفاوت برایمان رقم خورد.

قابل ذکر است با وقایع و نکات جالبی در مسیر  مواجه شدیم که هر کدامشان قابلیت نقل روایت ها دارد. باید بروی و ببینی، گاهی برخی وقایع را نه می توان تعریف کرد نه به رشته تحریر در آورد و نه حتی با عکس و فیلم، روایت گری کرد!

امید که مورد قبول افتد.

 

برخی نکات و پیشنهادات

-         از مزیت های این سفر آشنایی با همسفران دیگر شهرها و کشورهاست که در ایجاد مودّت و آشنایی و بسط فرهنگ ها موثر است.

-         پیش از سفر، مناسبت است با همان کفش یا صندلی که با آن قصد سفر دارید، چند روزی، ساعاتی پیاده روی داشته باشید، همراه داشتن دمپایی سبک، مناسب خواهد بود.، همچنین در کوله پشتی صرفا لوازم شخصی حمل شود، نشانی و شماره تلفن خود را در آن بگذارید و آن را خیلی سنگین نکنید (نهایتا 10 تا 12 درصد وزن بدنتان)

-         پاسپورت و پولهایتان را نزد خود نگاه دارید.

-         لازم است طرف ایرانی و عراقی در مرز تمهیداتی بهتری برای عبور آسان تر زوار تدارک ببینند.

-         در عراق وضعیت جمع آوری زباله بسیار آشفته است، بستر مناسبی برای سرمایه گذاری برای احداث کارخانه بازیافت فراهم است.

-         نظافت و بهداشت در عراق ضعیف است، شستن استکان چای و فنجان قهوه، استفاده از ظروف مشترک و... بهتر است آبهای غیربسته بندی مصرف نشود و از آب‌سردکن‌ها یا آب‌های معدنی لیوانی استفاده شود.

-         در توزیع نذورات اسراف فراوان صورت می گیرد، می توان تمهیداتی اندیشید که از امکانات نهایت استفاده به عمل آید، یا به گونه ای مدیریت کرد که حالت یکپارچه یا آشپزخانه مرکزی در آید.

-         مسیرها با اینکه آسفالت و بسترسازی شده هنوز عبور زوار در برخی مکان ها خطرناک است که می توان معابر غیر همسطح احداث کرد.

-         یکی از نقاط ضعف مسیر، آمد و شد ‌خودروهای حمل کپسول گاز، حمل زباله، خودروهای یخ و مواد غذایی و گاهی خودروهای نظامی از میان جمعیت زوار است که این امر باید اصلاح و سامان یابد.

-         یکی از نکاتی که خیلی مواجه می شدیم قطع برق بود، در شهرهای کربلا و نجف و در گذرگاه پیاده روی هرازگاهی چند دقیقه برق قطع می شود هر چند موتورهای برق خودکار وارد مدار می شدند! اما بی نظمی هایی ایجاد می شود.

-         در برخی نقاط مشکل در برقراری ارتباط های تلفنی و یا مجازی بین افراد، ضعف خدماتی اپراتور های مخابراتی متناسب با حجم جمعیت و تعداد اندک سرویس های اینترنتی ، مشاهده می شد.

-         شیوه رانندگی و رعایت قوانین در سطح پایینی قرار دارد، زوار باید به هنگام عبور از حاشیه و عرض معابر دقت کنند.

-         متاسفانه راهپیمایان کمتر به برگزاری نماز جماعت اهتمام می ورزند و در بیشتر موکب های اسکان، هرکس فُردا نماز می خواند،‌ در حالی که مهمترین پیام عاشورا، برگزاری نماز جماعت و اول وقت است.

-         پاکیزگی مساجد و نمازخانه ها در طول مسیر  باید بیش مورد توجه و اهتمام قرار گیرد.

-         جمع شدن مواکب عراقی روز پس از اربعین، برای برخی زائرانی که به علت ارزان بودن این سفر به عراق سفر کرده اند مشکل ایجاد می کند.

-          لازم است تمهیدات بیشتری برای برگرداندن زائران به شهرهایشان فراهم شود، گاهی افراد به هنگام بازگشت متحمل هزینه ها و زمان زیادی می شوند

-         کمبود وسایل حمل و نقل عمومی اتوبوس در مرز و افزایش فوق العاده قیمت کرایه ها در پیک بازگشت بسیاری را دچار مشکل می کند.

لزوم رعایت نظافت و بهداشت در مسیر

پذیرایی کودکان از زوار

مزار مرحوم قاضی طباطبایی در وادی السلام

سفرنامه اربعین- رهسپار عشق - وقتی «راه» تو را انتخاب می کند

از زاینده رود، تا فرات عشق .....
روایتی از راه، آدم‌ها و آموختنی های مسیر

 

وحید صلواتی

سفری که گویا از پیش نوشته شده بود

مدت‌ها بود که در آرزوی زیارت عتبات عالیات در عراق بودم. عشق و ارادت به امام علی(ع) و امام حسین(ع)، از کودکی با زندگی و خاطراتم آمیخته بود؛ نام‌هایی که تنها نام نبودند، بلکه بخشی از جهان ذهنی و عاطفی ما را ساخته بودند.

اما رفتن، همیشه با خواستن آغاز نمی‌شود. گاهی انسان سال‌ها آرزوی سفری را در دل دارد، اما روزی ناگهان درمی‌یابد که مقدمات آن، بی‌آنکه خودش برنامه دقیقی برایش ریخته باشد، فراهم شده است. آن‌وقت آدمی با خود می‌گوید: شاید بعضی راه‌ها را ما انتخاب نمی‌کنیم، شاید راه، در زمان خودش، ما را انتخاب می‌کنند!

دو روز مانده به حرکت، پس از مجلس ساده و بی‌ریای حسینی که در محوطه یکی از آپارتمان‌های شهرک شهید کشوری اصفهان به میزبانی آقای مجید صحرایی  برگزار شده بود، صحبت از سفر اربعین شد. آنجا بود که ماجرای رفتن جدی شد.

آقا مجید صحرایی، شوهرخواهر همسرم، که پیش از آن چند بار به این سفر رفته بود، قصد داشت همراه پدرش، حاج‌آقاعلی اکبر صحرایی، راهی عراق و عتبات شود. تجربه مجید برای ما مغتنم بود و حضور حاج‌آقا صحرایی، که با وجود سن‌وسال، جوان‌دل و پرانرژی بود، دلگرمی دیگری به شمار می‌آمد.

عزممان را جزم کردیم. در مسیر عاشقی البته آدم دوست دارد بگوید: «خود راه بگویدت که چون باید رفت»، اما حقیقت این است که داشتن همراهی باتجربه نیز نعمتی است. راه را باید با دل رفت، اما گاهی تجربه دیگران، دل را از سرگردانی نجات می‌دهد.

کوله‌بارمان را بستیم، نه آن‌قدر سنگین که شانه‌ها را از پا بیندازد و نه آن‌قدر سبک که آدم در میانه راه حسرت چیزی را بخورد که می‌توانست همراه داشته باشد.

صبح ۲۵ مردادماه ۱۴۰۳، از اصفهان به قصد مرز مهران حرکت کردیم، نمی‌دانستم که در روزهای آینده، معنای «راه» برایم تغییر خواهد کرد.

جاده‌ای که هرچه پیش می‌رفتیم، شلوغ‌تر می‌شد.

هرچه از اصفهان دورتر می‌شدیم، نشانه‌های اربعین بیشتر خود را نشان می‌داد. جاده‌ها در سال‌های اخیر توسعه یافته و در بخش‌هایی مرمت و تعریض شده بودند. در طول مسیر نیز امکاناتی برای زائران فراهم شده بود. اما مهم‌تر از همه، این بود که هرچه به مهران و روزهای نزدیک به اربعین نزدیک‌تر می‌شدیم، جمعیت بیشتر می‌شد.

انگار رودخانه‌ای بزرگ از نقاط مختلف ایران به‌تدریج به سوی یک مسیر مشترک جاری می‌شد، در یکی از موکب‌ها در حوالی الیگودرز صبحانه خوردیم. برای ناهار نیز در شهر کوهدشت توقف کردیم و از غذایی که همراه داشتیم استفاده کردیم، هرچند در طول مسیر، موکب‌ها برای پذیرایی از زائران برپا بودند.

از همان ابتدا می‌شد فهمید که اربعین، تنها یک سفر معمولی نیست. در سفرهای معمول، هر کس برای خود و خانواده‌اش برنامه‌ریزی می‌کند، اما اینجا میلیون‌ها انسان، با تفاوت‌های فراوان، در مسیری مشترک قرار می‌گیرند، پیر و جوان، زن و مرد، کارگر و استاد، ثروتمند و کم‌درآمد، هر کس با داستانی آمده و همه به سوی یک مقصد حرکت می‌کنند. شاید یکی از رازهای اربعین همین باشد، انسان در این راه، دوباره احساس می‌کند که تنها نیست.

مهران؛ ازدحام، انتظار و ماجرای کوله‌پشتی

با رسیدن به مهران، نخستین مواجهه جدی ما با عظمت جمعیت آغاز شد. انبوه خودروها در هر کوی و برزن متوقف شده بودند، پارکینگ‌ها مملو از ماشین بود و پیدا کردن جای مناسب، خود ماجرایی داشت. سرانجام در محوطه یکی از نهادها خودرو را متوقف کردیم، کوله‌ها را برداشتیم و با تاکسی به سمت پایانه مرزی رفتیم، در واقع از همان‌جا پیاده‌روی آغاز شد.

برای انجام تشریفات خروج از کشور، مسیر نسبتاً طولانی‌ای را پیاده طی کردیم. در سمت ایران، امور اداری و کنترل گذرنامه با سرعت قابل قبولی انجام می‌شد.

اما درست در همان آغاز سفر، حادثه‌ای رخ داد که می‌توانست برایمان دردسر بزرگی ایجاد کند، کوله‌پشتی من پس از عبور از دستگاه ایکس‌ری، به اشتباه توسط فرد دیگری برداشته شد! در آن ازدحام، ابتدا تصور کردم شاید اشتباه می‌کنم، اما نه! کوله من نبود. شخص دیگری کوله‌پشتی مرا برداشته و در عوض، کوله‌ای دیگر باقی گذاشته بود به همه بخش های امنیتی اعلام کردیم، در آن شلوغی، هر دری زدیم و هر طرف را نگاه کردیم، اما خبری نبود. ناچار کنار کوله‌ای که باقی مانده بود نشستیم و منتظر شدیم.

همه دلشوره داشتیم، اما عجیب اینکه در دلم روشن بود که کوله پیدا خواهد شد. تنها نگرانی‌ام این بود که اگر صاحب آن، از مرز عبور کرده باشد، پیدا کردنش دشوار خواهد شد، به‌خصوص آنکه روی کوله من مشخصاتی نبود.

دقایقی گذشت، شاید بیشتر از آنچه در آن لحظه احساس می‌کردیم! سرانجام مردی که اشتباه کرده بود، متوجه ماجرا شد و برگشت. کوله را که دیدم، از خوشحالی نزدیک بود او را ببوسم و البته صاحب کوله هم از دیدن کوله خودش خوشحال بود!

این شاید نخستین درس اربعین بود، سرعت عمل و دقت واینکه در میان آن همه جمعیت و شلوغی، گاهی کوچک‌ترین چیزها ناگهان ارزش بزرگی پیدا می‌کنند، و این که هر کس قصد عزیمت دارد، نام و تلفنی روی کوله خود بیاویزد.

کوله را بر دوش انداختیم و به راه افتادیم، همراه با توده عظیمی از انسان‌ها. هنوز به مسیر اصلی نجف تا کربلا نرسیده بودیم، اما گویی تمرین پیاده‌روی آغاز شده بود.

عبور از مرز- یک سوی ایران، یک سوی عراق

تقریباً بدون معطلی جدی، گیت‌های مرزی ایران و عراق را پشت سر گذاشتیم و گذرنامه‌ها مهر خورد. هوا بسیار گرم بود، گرمایی که از چهل درجه هم فراتر می‌رفت. دستگاه‌های خنک‌کننده و مه‌پاش‌ها تلاش می‌کردند از شدت گرما بکاهند.

در سمت ایران، نظم و امکانات به‌طور محسوسی بهتر بود. اما با عبور از مرز، ناگهان فضای دیگری پیش روی ما قرار گرفت؛ نظامیان عراقی، امکانات محدودتر، وضعیت متفاوت محوطه و انبوه بطری‌ها و ظروف پلاستیکی رهاشده، همه نشان می‌داد که وارد فضای دیگری شده‌ایم.

پارکینگ خودروهای مسافربر نیز چندان منظم نبود و وضعیت بهداشتی در مقایسه با آن سوی مرز، ضعف‌هایی داشت، این تفاوت‌ها را نمی‌شد ندید. دوست داشتن یک مناسک و یک سفر مذهبی، نباید چشم انسان را بر واقعیت‌ها ببندد. اتفاقاً اگر اربعین را حرکتی بزرگ و ارزشمند می‌دانیم، باید برای بهتر شدن آن، نظم و رعایت بهداشت و محیط زیست که ضروری است نیز دغدغه داشته باشیم. نقد، دشمن محبت نیست، گاهی نشانه عامل بودن و محبت است.

برای رفتن به نجف یا کربلا گزینه‌های مختلفی وجود داشت، خودروهای شخصی، مینی‌بوس، اتوبوس و ون، با قیمت‌های متفاوت. ما ون را انتخاب کردیم.

مسیر طولانی و خسته‌کننده بود. جاده و شرایط تردد باعث شد راه حدود 300 کیلومتری را در 5 ساعت ساعت و با خستگی طی کنیم. در میان راه، برای نماز توقف کردیم و نخستین تجربه خوردن غذای عراقی را در یک موکب بین راهی پشت سر گذاشتیم.

در طول مسیر، گروه‌هایی را می‌دیدیم که از شهرها و روستاهای عراق، پیاده راهی شده بودند. برای بسیاری از آنان، پیاده‌روی از نجف آغاز نمی‌شد،‌ راه حسین(ع)، برای بعضی‌ها از خانه‌شان از شهرهای مختلف عراق آغاز می‌شد.

نجف؛ وقتی خستگی در برابر علی(ع) رنگ باخت

نزدیک نیمه‌شب به نجف رسیدیم. خسته بودیم؛ خستگی راه، گرما و ساعت‌ها سفر، بر تنمان نشسته بود، اما وقتی در نزدیکی حرم حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) پیاده شدیم، خستگی رنگ دیگری گرفت، «بعضی خستگی‌ها با خواب از میان می‌روند، بعضی با رسیدن».

سلام دادیم و وارد فضای اطراف حرم شدیم. دقایقی در صحن و سرا قدم زدیم، اما جایی برای استراحت پیدا نمی‌شد. ناچار در محوطه‌ای نزدیک حرم، تا اذان صبح، ساعاتی را به استراحت گذراندیم.

صبح روز بعد، در محوطه حرم، برای زائران صبحانه توزیع می‌شد، آش و حلیم عراقی با نان تازه، گرم و ساده، برای مردمی که هر یک از گوشه‌ای از جهان آمده بودند، وضو گرفتیم، با حسی متفاوت وارد حرم شدیم، نمی‌دانم چگونه می‌توانم آن لحظه را توصیف کنم.

نیم قرن با نام علی(ع) زندگی کرده بودم؛ با شنیدن روایت‌های شجاعتش، عدالتش، بزرگواری‌اش و رنج‌هایی که در زندگی کشید. اما دیدن آن حرم و ایستادن در کنار مضجع مردی که قرن‌ها پیش زیسته، تجربه دیگری بود.

در سال‌های اخیر نیز، در کنار پدرم و در جریان تدوین و آماده‌سازی برخی آثار و کتاب‌های مربوط به زندگی امامان(ع)، بیشتر با روایت‌های تاریخی آنان سر و کار داشتم، آنچه خوانده بودم، آنچه شنیده بودم و آنچه سال‌ها در ذهنم شکل گرفته بود، در آن لحظه از برابر چشمانم عبور می‌کرد.

علی(ع)، مرد عدالت و عبادت، حاکمی که حکومت را برای حکومت نمی‌خواست، مردی که شجاعتش در میدان جنگ تنها بخشی از شخصیتش بود و شاید شجاعت بزرگ‌ترش، ایستادن بر عدالت، حتی هنگامی بود که به زیان خودش تمام می‌شد، اشک در چشمانم جمع شد. در آن لحظه بیش از هر چیز، به مظلومیت انسان‌های بزرگی فکر می‌کردم که تاریخ، گاه قدرشان را دیر فهمیده است.

دل کندن سخت بود، اما ماهیت این سفر، حرکت است. می‌آیی، سلام می‌دهی، لحظه‌ای در کنار محبوب می‌ایستی و سپس باید بروی، تا راه برای دیگری باز باشد.

از علی(ع) اذن گرفتیم و با یاد خدا، به عشق امام حسین(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) و یاران کربلا، راهی مسیر شدیم.

از وادی‌السلام تا آغاز طریق‌الحسین

برای رسیدن به مسیر اصلی پیاده‌روی، هنوز چند کیلومتری در پیش داشتیم. هوا گرم‌تر می‌شد، وقتی به اطراف نگاه می‌کردیم، بسیاری از زائران عرب را می‌دیدیم که با امکاناتی بسیار ساده در حرکت بودند، گاهی تنها با یک چفیه، دمپایی و کیفی کوچک، این سادگی، توجه مرا جلب می‌کرد

.

در طول مسیر، در خانه‌های مردم نجف به روی زائران باز بود. هر کس می‌خواست سهمی در این میزبانی داشته باشد، کسی آب می‌داد، کسی غذا، کسی جای استراحت، کسی تنها سایه‌ای برای چند دقیقه...

از میان بخش‌هایی از قبرستان بزرگ و تاریخی وادی‌السلام عبور کردیم. معماری، قدمت و گستردگی آن، توجه هر رهگذری را جلب می‌کند. در میان این فضای تاریخی، یاد بسیاری از بزرگان دین و اندیشه زنده می‌شود؛ انسان‌هایی که قرن‌ها و دهه‌ها پیش زیسته‌اند و اکنون نامشان همچنان در حافظه مردم باقی است.

زیارتگاه منسوب به حضرت هود(ع)، حضرت صالح(ع) در بخش ورودی وادی السلام قرار دارد، در برخی منابع محل دفن حضرت لوط(ع) و حضرت یحیی(ع) در این وادی ذکر شده است.

برای مدفونین از علما و شعرا از جمله: خاندان صدر، سید محمدباقر حکیم، محمد حسین کاشف الغطاء، سید علی قاضی طباطبایی، سید جمال الدین گلپایگانی، محمد رضا تنکابنی ، رئیس علی دلواری(مبارز ضد استعمار در جنوب ایران)، عمان سامانی(شاعر ایرانی)، فایز دشتی(شاعر ایرانی) و دیگر بزرگان فاتحه‌ای خواندیم، ما که از اصفهان آمده بودیم، ناخواسته وادی‌السلام را با تخت فولاد اصفهان مقایسه می‌کردیم، آنجا نیز شهری خاموش از خاطرات، انسان‌های وارسته و یک تاریخ عظیم است. آدم در چنین مکان‌هایی بیش از همیشه به گذرا بودن زندگی فکر می‌کند.

از وادی‌السلام گذشتیم و وارد کوچه‌ها و خیابان‌های حاشیه نجف شدیم، راه کربلا آغاز شده بود.

کودکان نجف و لبیک‌هایی که از دل برمی‌آمد

در طول مسیر، مردم نجف مشتاقانه از زائران پذیرایی می‌کردند.

آنچه بیش از همه توجه مرا جلب کرد، این بود که بسیاری از این خانواده‌ها، خود زندگی مرفهی نداشتند. با این حال، در حد توانشان برای میهمانان امام حسین(ع) سنگ تمام می‌گذاشتند.

این بخش از اربعین را نمی‌توان تنها با محاسبات اقتصادی فهمید، خانواده‌ای که شاید در تمام سال امکانات چندانی ندارد، برای چند روز سفره‌اش را باز می‌کند.

کودکان نیز در کنار پدران و مادرانشان فعال بودند، برخی با وسایل ساده به زائران آب می‌پاشیدند تا از گرما کاسته شود، برخی لیوان شربت می‌دادند، بعضی دستمال کاغذی پخش می‌کردند و گروهی، چندنفری کنار هم می‌ایستادند و با صدایی کودکانه پشت سر هم فریاد می‌زدند: «لبیک یا حسین»، صدای معصومانه آنان ساده و دلنشین بود.

در دنیایی که بسیاری از انسان‌ها برای دیده شدن تلاش می‌کنند، این کودکان برای خدمت کردن تلاش می‌کردند. شاید بزرگ‌ترین کرامت اربعین همین باشد؛ نه اینکه حتماً اتفاقی خارق‌العاده رخ دهد، بلکه میلیون‌ها انسان، برای چند روز، خودخواهی را کنار می‌گذارند و تمرین می‌کنند که به دیگری خدمت کنند.

ابومحمد؛ مردی که خانه‌اش را موکب کرده بود

در یکی از مواکب جوانان عراقی، فرصتی برای استحمام و استراحت پیدا کردیم، پس از تجدید قوا، دوباره راه افتادیم.

نزدیک ظهر بود که مردی محترم به نام ابومحمد، که کارمند یکی از اداره‌های نجف بود، سر راهمان قرار گرفت، با احترام ما را به خانه‌اش دعوت کرد، در آغاز تصور می‌کردیم دعوتی معمولی است؛ اما وقتی وارد خانه شدیم، فهمیدیم که او و خانواده‌اش، در این روزها خانه و زندگی خود را تمام قدر در اختیار زائران قرار داده‌اند.

پیش از ما نیز عده‌ای از زائران آمده بودند، ساعتی استراحت کردیم، نماز جماعت خواندیم و پسران ابومحمد پروانه‌وار در میان میهمانان می‌چرخیدند و پذیرایی می‌کردند، سفره‌ای مفصل پهن شد، غذاهای محلی نجف، خورشت بامیه، غذایی شبیه جغوربغور خودمان و انواع خوراک و میوه، آنچه بیش از غذا در ذهنم ماند، رفتار میزبانان بود؛ فرزندان ابومحمد کمتر به فکر نشستن بر سر سفره بودند، بیشتر در حال خدمت به میهمانان بودند.

ابومحمد نیز برای احترام به میهمانان، چند لقمه‌ای با ما همراهی کرد،  در میان گفت‌وگوها گفت که یکی از فرزندانش که در رشته پزشکی تحصیل می‌کند، امسال قرار است ازدواج کند.

بعد برایمان تعریف کرد که صندوقی دارد و در طول سال، مبالغی را کنار می‌گذارد تا بتواند در ایام اربعین از زائران پذیرایی کند، برای من این نکته بسیار تأمل‌برانگیز بود.

بعضی انسان‌ها برای خانه، خودرو یا سفرهای شخصی پس‌انداز می‌کنند، او برای میهمانان امام حسین(ع) پس‌انداز می‌کرد. پس از غذا، یکی از میهمانان که سیدی از بصره بود، دعای سفره را به زبان عربی خواند، پس از او، ما نیز دعای سفره را به فارسی خواندیم، زبان‌ها متفاوت بود، اما تعاملی برادرانه و معانی مشترک.

برای گفت‌وگوی زنده، نیز گاهی از ترجمه گوگل کمک می‌گرفتیم، تا حدودی می شد ارتباطات را برقرار کرد، گاهی تکنولوژی، با همه پیچیدگی‌هایش، کاری بسیار ساده می‌کند، دو انسان را که زبان یکدیگر را نمی‌دانند، برای چند دقیقه به گفت‌وگو می‌نشاند.

ابومحمد می‌گفت که در این مسیر، علاوه بر شیعیان، مسلمانان اهل سنت و حتی پیروان برخی ادیان دیگر نیز حضور پیدا می‌کنند یا در خدمت‌رسانی مشارکت دارند.

اربعین، اگر درست فهمیده شود، می‌تواند عرصه‌ای برای گفت‌وگو و نزدیکی انسان‌ها باشد، نه برای ساختن دیوارهای تازه میان آنان.

حدود ساعت پنج بعدازظهر، یکی از فرزندان ابومحمد ما را به همان نقطه‌ای رساند که از آنجا می‌توانستیم مسیر را ادامه دهیم، دقیقا همانجا که پدرش ما را سوار و به منزل آورده بود، خداحافظی کردیم، اما احساس می‌کردم بخشی از این خانواده را در دل خود همراه می‌بریم.

طریق‌الحسین؛ راهی که انسان در آن تنها نیست، دوباره بسم‌الله گفتیم، بر حسین(ع) و یارانش سلام فرستادیم و گام برداشتیم.

اینجا دیگر واقعاً طریق‌الحسین بود؛ راهی که میلیون‌ها انسان با اشتیاق در آن قدم می‌زدند، احساس عجیبی داشتم؛ گویی انسان دوباره متولد شده باشد.

دوستانی که پیش از این به اربعین آمده بودند، از ایمن‌تر شدن مسیر در سال‌های اخیر می‌گفتند. در طول راه، پرچم‌ها و نمادهای فراوانی دیده می‌شد. تصاویر شخصیت‌های مذهبی و شهیدان نیز در بسیاری از نقاط نصب شده بود و گاهی صحنه‌هایی از حرکت کاروان کربلا بازسازی می‌شد، نوحه، نوا و موسیقی مذهبی از موکب‌ها به گوش می‌رسید.

اربعین را نباید تنها از دریچه سیاست دید

اما در میان این همه شور، گاهی به چیزی فکر می‌کردم که به نظرم اهمیت فراوانی دارد: نباید اربعین را تنها از دریچه سیاست دید. تردیدی نیست که چنین اجتماع عظیمی، آثار اجتماعی و سیاسی دارد و نمی‌توان آن را از جهان پیرامون جدا دانست، اما اگر سیاست، بر همه حقیقت اربعین سایه بیندازد، ممکن است اصل پیام آن آسیب ببیند.

اربعین، پیش از آنکه میدان رقابت گروه‌ها و جریان‌ها باشد، می‌تواند میدان محبت، وحدت، گفت‌وگو و معنویت باشد.

گاهی تصاویر و نمادهایی می‌دیدیم که به اختلافات سیاسی و گروهی دامن می‌زد. گاهی نیز اختلاف سلیقه میان موکب‌داران و جریان‌ها آشکار بود. با خود فکر می‌کردم: آیا بهتر نیست در چنین ظرفیتی، آنچه ما را به هم نزدیک می‌کند، بر آنچه ما را از هم جدا می‌کند، غلبه داشته باشد؟

اگر میلیون‌ها انسان از کشورهای مختلف به نام حسین(ع) گرد هم آمده‌اند، شاید نخستین وظیفه ما این باشد که اجازه ندهیم اختلاف‌های کوچک، بر پیام بزرگ این حرکت سایه بیندازد.

اربعین؛ میان شور و شعور

در مسیر، هرچه بیشتر پیش می‌رفتیم، به این نتیجه می‌رسیدم که عظمت اربعین، تنها در تعداد جمعیت نیست.

اربعین، فرصتی برای ساختن یک جامعه موقت است، جامعه‌ای که در آن، مردم می‌توانند چند روزی زندگی دیگری را تجربه کنند، زندگی‌ای که در آن خدمت، مهم‌تر از سود است و بخشیدن، ارزش محسوب می‌شود، اما هر حرکت بزرگی، در کنار زیبایی‌هایش، ضعف‌ها و آسیب‌هایی نیز دارد.

به نظرم اگر دوستداران امام حسین(ع) می‌خواهند اربعین هر سال پخته‌تر و انسانی‌تر شود، باید با شجاعت ارزشها را پاس بدارند و درباره آسیب‌ها نیز سخن بگویند: برپایی نماز جماعت، پیام اتحاد،‌ حفظ محیط زیست و بهداشت ، عدم اسراف، مدیریت جمعیت، وحدت وانسجام، احترام به تفاوت‌ها و... همه اینها بخشی از پیام اربعین‌اند.

در بعضی موکب‌ها مشاهده می‌کردم که هر کس نماز خود را جداگانه می‌خواند. در حالی که در ذهن ما، عاشورا همواره با یاد نماز در سخت‌ترین شرایط همراه بوده است.

اگر برای حسین(ع) راه می‌رویم، شاید خوب باشد بیشتر به این پرسش فکر کنیم: این راه، قرار است چه تغییری در رفتار ما ایجاد کند؟

زیارت، تنها رسیدن به یک مکان نیست، زیارت، اگر معنایی داشته باشد، باید در بازگشت انسان نیز دیده شود.

عمودها؛ عددهایی که تبدیل به خاطره شدند

تا حوالی عمود ۱۲۰ پیش رفتیم و در یکی از مواکب عراقی استراحت کردیم، امکانات موکب‌های عراقی گاهی با امکانات برخی موکب‌های بزرگ ایرانی تفاوت داشت، اما سازوکار جالبی در جریان بود: جمعیتی می‌آمدند، استراحت می‌کردند و وقتی دوباره راه می‌افتادند، گروه دیگری جای آنان را می‌گرفت، راه، هیچ‌گاه متوقف نمی‌شد، هرچه به روز اربعین نزدیک‌تر می‌شدیم، ازدحام نیز بیشتر می‌شد.

صبح روز شنبه، ۲۷ مردادماه، پیش از اذان صبح حرکت را آغاز کردیم. با استراحت‌های کوتاه، خود را به حوالی عمود ۴۴۰ رساندیم.

در طول مسیر، پذیرایی‌ها فراوان و متنوع بود: شربت لیموعمانی عراقی، شربت زردآلو، چای عربی و ایرانی، قهوه، نسکافه، شیر، شربت‌های گیاهی، خرما و ارده، نان صمون، فلافل، کباب ترکی، بامیه، کباب کوبیده عراقی، قورمه‌سبزی، خورشت لوبیا، عدس‌پلو، کوکو، انواع املت و نیمرو، عدسی عربی و ایرانی، سیب‌زمینی سرخ‌کرده و انواع غذاها و شیرینی‌های دیگر.

فراوانی نعمت، گاهی انسان را خوشحال می‌کرد و گاهی نگران، چون گاهی اگر نذری را نمی‌گرفتی، میزبان ناراحت می‌شد و همین باعث می‌شد بعضی زائران غذایی بیش از نیازشان بگیرند.

در حاشیه مسیر، گاهی ظروف نیمه‌خورده و نوشیدنی‌های استفاده‌نشده دیده می‌شد، این یکی از نقاطی بود که واقعاً نیاز به فکر و برنامه‌ریزی دارد، اسراف، حتی اگر به نام محبت انجام شود، باز هم اسراف است.

اگر امام حسین(ع) برای ارزش‌های انسانی قیام کرده است، حفظ نعمت‌ها و احترام به محیط زندگی انسان نیز می‌تواند بخشی از همان مسئولیت باشد.

حاج‌ علی اکبر صحرایی؛ پیرمرد جوان مسیر

روز یکشنبه، ۲۸ مردادماه، تا شب خود را به حوالی عمود ۷۰۷ رساندیم، در تمام مسیر، حضور حاج‌آقا علی اکبر صحرایی برای ما جالب و دلگرم‌کننده بود، او را می‌شد «پیرمرد جوان» این سفر نامید.

با وجود سن‌وسال، پیشاپیش حرکت می‌کرد، همگام با ما بود و انرژی‌اش گاهی از بسیاری جوان‌ترها بیشتر به نظر می‌رسید. در میان موکب‌داران و خادمان نیز مورد احترام بود، سفر، تنها با دیدن مکان‌ها ساخته نمی‌شود؛ آدم‌ها نیز بخشی از سفرند.

شاید اگر سال‌ها بعد خاطره اربعین ۱۴۰۳ را مرور کنم، نام همراهانم به اندازه نام شهرها و عمودها در ذهنم زنده شود.

شب، در یکی از مواکب استراحت کردیم، سپیده دم صبح روز بعد، حرکت ادامه یافت تا اذان صبح می شد و جایی نماز را اقامه می کردیم.


تا عمود ۹۹۰ پیش رفتیم و در موکب هیأت علی بن موسی‌الرضا(ع) که مجموعه‌ای بزرگ و مجهز بود، استراحت کردیم، حمام، بهداری، سرویس‌های بهداشتی، امانات، پذیرایی و امکانات استراحت برای هزاران زائر فراهم شده بود.

در طول مسیر، گاهی تلفن همراه زنگ می‌خورد، دوستان، بستگان و آشنایان، هر کدام برای لحظاتی با ما همراه می‌شدند. بعضی می‌گفتند: «به نیابت از ما هم قدم بردارید.» و ما قدم برمی‌داشتیم.

در آن مسیر، شب و روز معنای دیگری داشت، حرکت ادامه داشت، جوشش، خروش و خدمت ادامه داشت، پذیرایی ادامه داشت، مسیر اربعین و زیارت، تعطیلی نداشت.

دانشگاه العمید؛ شبی پیش از ورود به کربلا

روز بعد، تا حوالی عمود ۱۲۰۰ پیش رفتیم، پیش از ورود به شهر کربلا، در مجموعه‌ای مجهز که در ارتباط با دانشگاه العمید و بخش آموزش عالی آستان مقدس عباسی بود، استراحت کردیم،‌ مجموعه‌ای که در آن، امکانات خوبی برای زائران فراهم شده بود.

دانشجویان عراقی و غیرعراقی در رشته‌هایی مانند پزشکی، داروسازی، دندان‌پزشکی و پرستاری در این مجموعه دانشگاهی مشغول تحصیل بودند، دیدن فضای دانشگاهی در کنار فضای زیارتی برایم جالب بود.

آدم با خود فکر می‌کرد که جامعه دینی، اگر بخواهد زنده و پویا باشد، تنها به گذشته خود تکیه نمی‌کند، بلکه باید در دانش، آموزش، پژوهش و ساختن آینده نیز حضور داشته باشد.

شب را برای استراحت و تجدید قوا گذراندیم، ‌صبح روز بعد، دیگر کسی حال و حوصله توقف نداشت، کربلا و دیدار یار نزدیک بود.

کربلا- وقتی پاها دیگر خستگی را فراموش می‌کنند

روز چهارم، شوق ورود به کربلا چنان در وجودمان قوت گرفته بود که گویی پاهایمان دیگر معنای خستگی را فراموش کرده بودند.

از عمود ۱۲۰۰ که گذشتیم، وارد محدوده کربلا شدیم، ازدحام بیشتر شده بود.

محیط شهری بود و جمعیت عظیم زائران، حرکت را دشوارتر می‌کرد، از مرکز شهر گذشتیم، ترافیک سنگین بود، کوچه‌ها و خیابان‌ها شلوغ، بازارهایی در دو سوی راه و جمعیتی که هر لحظه بر تعدادش افزوده می‌شد.

اما همه اینها، در برابر یک شوق، رنگ دیگری داشت: «رسیدن».

در میان شلوغی، راه خود را ادامه دادیم تا وارد حرم حضرت عباس بن علی، ابوالفضل العباس(ع) شدیم، اشک امانمان را بریده بود، ‌اینجا مزار علمدار کربلا بود، برادر امام حسین(ع)، فرزند ام‌البنین، نماد وفاداری، عشق، شجاعت و فداکاری.

تمام آنچه از کودکی درباره کربلا شنیده و خوانده بودیم، در ذهنمان جان می‌گرفت، در گوشه‌ای از حرم ایستادم، دل به حضرت عباس(ع) سپردم و بدون خجالت بی توجه به اطرافم می­گریستم و خدا را شاکر بودم.

حرم، به نسبت آنچه انتظار داشتیم، خلوت‌تر بود و این فرصتی شد تا دقایقی با آرامش بیشتری زیارت کنیم، اما حتی در آرامش هم دل کندن آسان نبود، اذن گرفتیم و راهی شدیم، چند قدم دیگر‌......  حسین(ع)

بین‌الحرمین؛ جایی که واژه‌ها کم می‌آورند

از حرم حضرت عباس(ع) بیرون آمدیم و میان جمعیت مشتاقان، وارد بین‌الحرمین شدیم، هر لحظه بر شمار جمعیت افزوده می­شد، اما انسان، در میان آن همه آدم، احساس تنهایی نمی‌کرد.

برعکس، گویی همه یک روح بودند که در میلیون‌ها بدن جریان داشت، خستگی‌ها رنگ باخته بود، تاول پاها را از یاد برده و حس می‌کردم پروانه‌وار در میان دریایی از انسان‌ها حرکت می‌کنم، چه حال عجیبی بود، چه شوقی، چه شور و هیجانی، با ذکر و سلام، آرام‌آرام از میان جمعیت گذشتیم و آرام آرام به سوی حرم امام حسین(ع) پیش رفتیم، قلب‌هایمان بی‌قرار بود.

با خود می‌گفتم: «خدایا، اینجا مزار امام حسین است؟ اینجا همان سرزمینی است که تاریخ بشر را برای همیشه تغییر داد؟ همان جایی که انسان‌هایی اندک، در برابر قدرتی عظیم ایستادند تا به تاریخ بگویند انسان همیشه حق انتخاب دارد؟»

در آن لحظه، سخنان مرحوم علامه جعفری در ذهنم زنده شد: «شهادت امام حسین(ع) با عظمت‌ترین شهادتی است که در تاریخ بشر بروز کرده است، زیرا او با شناخت همه ابعاد و امتیازات زندگی و توانایی بر برخورداری از آن ها، دست از زندگی شسته است.»

و چه تعبیر بلندی دارد آنجا که می گوید: «ای حسین، ابدیت از آنِ توست... آرمانی که برای انسان مطرح کردی، پیروز است و شکست ندارد»

برای علامه، عظمت عاشورا فقط در شهادت نیست، در انتخاب آگاهانه انسان برای حقیقت است، انسانی که زندگی، آزادی، محبت و همة امتیازات حیات را می شناسد، اما هنگامی که پای حقیقت و کرامت انسان به میان میآید، از جان خود نیز می گذرد.

و در جایی دیگر، با تعبیری که سال هاست در ذهنم مانده، می گوید: «حرکت کشتى نجات آدمیان، احتیاجى به دریا ندارد. این کشتى بر روى قطره اشک مقدسی که براى حسین ریخته مى‌شود، مى‌گذرد، اشکى که از اعماق دل برمى‌آید و جان را مى‌شوراند و آنگاه رهسپارِ پیشگاهِ اقدسِ خداوندى مى‌شود.»(جعفری، محمدتقی، امام حسین(ع) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت)

ازدحام بیشتر و بیشتر می‌شد و ناگهان، گویی خود را به جریان رودخانه‌ای خروشان سپرده باشی، در میان جمعیت پیش رفتیم و وارد حرم شدیم.

در حرم امام حسین(ع)

در میان آن همه جمعیت، ناگهان احساس کردم زمان ایستاده است، لب‌هایم به زمزمه زیارت گشوده شد: «السَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ، وَعَلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ»

در گوشه‌ای نشستم، زیارت کردم، چهره دوستان، عزیزان و کسانی که دوستشان داشتم، یکی یکی از برابر ذهنم گذشت، هر کس را به یاد آوردم، برایش چیزی خواستم و در میان آن همه خواستن، ناگهان با خود گفتم: «یا حسین، من که هستم؟»

انسان وقتی در برابر بزرگی یک حقیقت قرار می‌گیرد، گاهی بیش از هر زمان دیگری کوچکی خود را احساس می‌کند.

از امام حسین(ع) برای خودم چیزی نخواستم که تنها به خودم محدود باشد. اصلاح امور مسلمانان را خواستم، صلح و دوستی در جهان را، حسن عاقبت را، سعادتمندی جوانان را، رفع گرانی و تورم و مشکلات کشور، برای خانواده و دوستانم دعا کردم و برای کسانی که در زندگی گرفتار درد و مشکل بودند و با خود گفتم: یا حسین «میان ما و خدا، واسطه محبت باش».

 دل کندن دشوار بود، اما زندگی، خود سفری است، آدم به هرچه دل ببندد، روزی باید از آن دل بکند، می‌آییم، می‌رویم، دوست می‌داریم، فراق می‌کشیم و دوباره راهی می‌شویم.

شاید راز سفر همین باشد، اینکه یاد بگیریم دل ببندیم، اما دل نبندیم، دوست بداریم اما بدانیم هچ ماندنی ابدی نیست.، همه زندگی سفر است، باید رفت

اربعین؛ تنها یک مسیر نیست

آنچه ما پیمودیم، تنها یکی از راه‌های رسیدن به کربلا بود، راه نجف تا کربلا، شاید برای ایرانیان مشهورترین مسیر باشد، اما صدها هزار انسان از مسیرهای دیگر نیز خود را به کربلا می‌رسانند، هر مسیر، داستان خود را دارد.

یکی از مسیرهای مشهور، راهی است که از آن با نام «طریق العلماء» یا طریق الفرات یاد می‌شود، مسیری که در امتداد بخش‌هایی از فرات و نخلستان‌ها قرار دارد و سابقه‌ای تاریخی در رفت‌وآمد زائران و عالمان دارد.

در روزگار حکومت بعث و محدودیت‌های شدید زیارت، بسیاری از مشتاقان راه‌های دشوارتر و کم‌رفت‌وآمد را برای رسیدن به کربلا انتخاب می‌کردند.

«راه‌ها متفاوت‌اند، اما مقصد یکی است، شاید این جمله، تنها درباره جاده‌های کربلا نباشد، انسان‌ها نیز از مسیرهای متفاوتی به حقیقت می‌رسند، همه مثل هم فکر نمی‌کنند، همه یک زبان ندارند، همه یک فرهنگ و تجربه ندارند. اما اگر مقصد، حقیقت، عدالت، محبت و کرامت انسان باشد، شاید بتوان در کنار هم حرکت کرد.»

بازگشت؛ وقتی خاک وطن دوباره معنا پیدا می‌کند

باید می‌رفتیم تا دیگران نیز بتوانند بیایند، با دلی که هنوز در حرم جا مانده بود، از کربلا بیرون آمدیم و راهی محل حرکت خودروها به سمت مهران شدیم. کمی چای عراقی و هل خریدیم و پس از ساعت‌ها سفر، خود را به مرز مهران رساندیم.

هنگام ورود به ایران، صحنه‌هایی دیدم که در ذهنم ماندگار شد، بسیاری از مردم با رسیدن به خاک کشور، با صدای بلند خدا را شکر می‌کردند، برخی پرچم ایران را می‌بوسیدند و بر چشم می‌نهادند، بعضی نیز با پرچم کشورشان عکس یادگاری می‌گرفتند. حس عجیبی بود! حسی که شاید تنها در سفر و دوری می‌توان معنای عمیق آن را دریافت.

آدم می‌تواند منتقد کشورش باشد، از مشکلاتش ناراضی باشد، دغدغه‌های فراوان داشته باشد و برای تغییر و بهتر شدن جامعه‌اش تلاش کند، اما «وطن» تنها یک مفهوم سیاسی نیست. وطن، بخشی از حافظه و هویت انسان است، جایی است که زبان مادری‌ات را در آن آموخته‌ای، خاطرات کودکی‌ات را در کوچه‌ها و خانه‌هایش ساخته‌ای، پدر و مادر و دوستانت را در آن شناخته‌ای و بخشی از وجودت، آگاهانه یا ناآگاهانه، با خاک و فرهنگ و تاریخ آن گره خورده است.

در این سفر، حس عجیبی را تجربه کردم، برای زیارت آزادگانی که بسیاری‌شان را هرگز ندیده‌ای، کیلومترها راه می‌روی، خستگی را به جان می‌خری و گاه با شوق می‌دوی تا خود را به مزارشان برسانی؛ و در بازگشت نیز، برای رسیدن به سرزمینی که در آن زاده و بزرگ شده‌ای، دلت بی‌قرار می‌شود.  چه تناقض زیبایی!

در یک‌سو، عشقی قرار دارد که مرز و زبان و نژاد نمی‌شناسد، عشقی به حسین بن علی(ع)، انسانی که پیامش از جغرافیا فراتر رفته و امروز میلیون‌ها انسان را از سرزمین‌های گوناگون گرد هم می‌آورد. در سوی دیگر، دلبستگی به خاکی است که ریشه‌های زندگی‌ات در آن شکل گرفته است..

در مسیر کربلا، انسان می‌آموزد که می‌توان عاشق حقیقتی جهانی بود و در عین حال، وطن خود را نیز دوست داشت. می‌توان از دردهای جامعه سخن گفت و در برابر کاستی‌ها سکوت نکرد، اما همچنان دل‌بسته سرزمین و مردمی بود که بخشی از وجود انسان‌اند.

شاید عشق به وطن و عشق به آرمان، در حقیقت دو روی یک احساس عمیق باشند، یکی انسان را به سوی ریشه‌هایش بازمی‌گرداند و دیگری او را به سوی آرمان‌هایش فرامی‌خواند.

و چه زیباست انسانی که نه در وطن‌دوستی گرفتار تعصب شود و نه در آرمان‌خواهی، ریشه‌های خود را فراموش کند، انسانی که بتواند برای عدالت و آزادی و کرامت همه انسان‌ها دل بسوزاند و در همان حال، برای آبادانی و سربلندی سرزمین خویش نیز مسئولیت احساس کند.

بازگشت از کربلا برای من تنها عبور از یک مرز جغرافیایی نبود، گویی از سفری در تاریخ، ایمان، عشق و انسانیت بازمی‌گشتم، سفری که آغازش با اشتیاق دیدار علی(ع) بود، از راهی گذشت که میلیون‌ها عاشق در آن گام برمی‌دارند و پایانش، بازگشت به خانه، خانواده و خاکی بود که نامش ایران است.

شاید راز این همه بی‌قراری همین باشد، انسان در تمام زندگی میان «رفتن» و «بازگشتن» در حرکت است، گاهی برای یافتن حقیقت از خانه دور می‌شود و گاهی پس از دیدن جهان، با معنایی تازه به خانه بازمی‌گردد.

در کربلا، عشق را جست‌وجو می‌کردیم و در مهران، معنای بازگشت را، آنجا به سوی «حرم» می‌دویدیم و اینجا به سوی «وطن» و شاید همین، یکی از زیباترین تناقض‌های زندگی باشد: «انسان برای یافتن خود، گاهی باید از خانه دور شود، اما سرانجام دوباره راه بازگشت به خانه را پیدا می‌کند.»

شهر مهران و مناطق اطراف آن برای انتقال زائران سامان‌دهی شده بود و هر گروه به سمت خودرو یا اتوبوس‌های مربوط به مسیر خود هدایت می‌شد، ‌پس از عبور از ایلام، در مسیر بازگشت، در موکب پل سیمره در ورودی شهرستان هلیلان توقف کردیم، استراحتی کوتاه، نماز صبح و دوباره راه، به سوی دیار و خانواده­هامان

اربعین؛ آنچه دیده نمی‌شود

چه زود تمام شد،‌ مثل یک خواب،‌ مثل رؤیا، اما حقیقت این است که بعضی تجربه‌ها تمام نمی‌شوند، سفر پایان می‌یابد، اما اثر آن در ذهن انسان باقی می‌ماند.

در طول مسیر، با صحنه‌ها و اتفاقاتی روبه‌رو شدیم که هر کدام می‌توانستند روایت مستقلی باشند، برخی چیزها را نمی‌توان با کلمات توضیح داد، نه عکس، نه فیلم، ‌نه گزارش، گاهی باید رفت و دید.

باید در گرمای راه قدم زد، باید صدای کودکی عراقی را شنید که «لبیک یا حسین» می‌گوید، باید کنار مردی مثل ابومحمد نشست و دید که چگونه یک خانواده، خانه خود را به روی غریبه‌ها می‌گشاید. باید خستگی را در نجف تجربه کرد و ناگهان در برابر نام علی(ع)، خستگی را فراموش کرد.

باید میان آن همه انسان در بین‌الحرمین راه رفت تا فهمید چگونه ممکن است انسان، در میان میلیون‌ها نفر، احساس تنهایی نکند.

اربعین؛ یک راهپیمایی یا یک مدرسه؟

پس از بازگشت، بارها از خود پرسیدم: چرا با وجود همه تغییرات جهان، با وجود فضای مجازی، سرگرمی‌های بی‌پایان و سرعت زندگی امروز، هنوز میلیون‌ها انسان سختی سفر را به جان می‌خرند تا خود را به کربلا برسانند؟

اگر اربعین تنها یک مراسم احساسی بود، شاید باید با گذشت قرن‌ها کم‌رنگ‌تر می‌شد! اما چنین نشده است، شاید دلیلش این باشد که انسان امروز، با وجود همه پیشرفت‌هایش، هنوز به سه چیز نیاز دارد: «تعلق، امید و مهربانی».

انسان می‌خواهد جایی احساس کند که تنها نیست، می‌خواهد بداند هنوز کسانی هستند که بدون چشمداشت به او خدمت کنند، می‌خواهد باور کند که در این جهان، هنوز می‌توان سفره‌ای پهن کرد و غریبه‌ها را بر سر آن نشاند. اربعین، دست‌کم برای چند روز، چنین تجربه‌ای را ممکن می‌کند.

دین را با رفتار دینداران یکی نگیریم

اما در کنار این تجربه معنوی، یک نکته را نیز نباید فراموش کرد، رفتار ما دینداران، همیشه مساوی دین نیست. اگر انسانی به نام دین رفتار نادرستی انجام داد، نمی‌توان همه حقیقت دین را به رفتار او تقلیل داد.

همان‌گونه که خطای یک پزشک، به معنای بی‌اعتباری علم پزشکی نیست، خطای یک انسان مذهبی نیز نباید اصل ایمان و معنویت را بی‌اعتبار کند. این نکته به‌ویژه برای نسل جوان اهمیت دارد، نسل امروز بیش از گذشته سؤال می‌کند.

نسل ما بیشتر با «باید»ها تربیت شد، اما نسل امروز بیشتر می‌پرسد: «چرا؟» و شاید وظیفه ما این باشد که به جای ناراحت شدن از سؤال، به گفت‌وگو تن بدهیم. بسیاری از جوانان، حقیقت‌گریز نیستند، آنها از ریا، دروغ و تناقض گریزان‌اند، عدالت می‌خواهند، صداقت می‌خواهند.

اگر از دین سخن می‌گوییم اما در رفتارمان خلاف آن عمل می‌کنیم، طبیعی است که نسل جوان از ما بپرسد.

شاید بزرگ‌ترین وظیفه ما، پیش از سخن گفتن از دین، این باشد که کاری کنیم رفتارمان، دین را برای دیگران قابل‌باورتر کند.

حسین(ع) و انسان

اندیشمندان مسلمان، هر یک از زاویه‌ای به عاشورا نگریسته‌اند، برخی بر «آزادی» تأکید کرده‌اند، برخی بر «عدالت»، برخی بر «مسئولیت انسان» و برخی بر «کرامت».

از نگاه علامه محمدتقی جعفری، انسان موجودی است که باید از زندگی صرفاً طبیعی فراتر رود و به «حیات معقول» برسد؛ حیاتی که در آن آگاهی، اختیار، مسئولیت و کرامت انسان معنا پیدا می‌کند.

شاید عاشورا را نیز بتوان از همین منظر فهمید، حسین(ع) تنها برای آنکه ما قرن‌ها بعد بر او گریه کنیم، جان نداد، او به انسان یادآوری کرد که گاهی انسان باید انتخاب کند،؛ میان مصلحت و حقیقت، میان آسایش و مسئولیت، میان سکوت و سخن گفتن و میان زندگی کردن به هر قیمت و زندگی کردن با کرامت.

اربعین، اگر بخواهد ادامه عاشورا باشد، باید این پرسش را در ما زنده نگه دارد: «من در زندگی خود، برای حقیقت و کرامت انسانی چه کرده‌ام؟»

آنچه برای سفرهای آینده باید بهتر شود...

تجربه این سفر، علاوه بر خاطرات معنوی، نکات عملی فراوانی نیز برایم داشت، بهتر است پیش از حرکت، چند روز با همان کفش یا صندلی که برای پیاده‌روی انتخاب کرده‌اید تمرین و حرکت کنید، دمپایی سبک همراه داشته باشید، کوله‌پشتی را بیش از اندازه سنگین نکنید و تنها وسایل ضروری را در آن قرار دهید، نام و شماره تماس خود را داخل کوله بگذارید، گذرنامه و پول را همواره در محل امن و نزدیک به خود نگهداری کنید.

لازم است در دو سوی مرز، تمهیدات بهتری برای عبور آسان‌تر زائران فراهم شود، وضعیت جمع‌آوری زباله در بخش‌هایی از عراق بهبود یابد و برای بازیافت حجم عظیم مواد پلاستیکی و پسماندها برنامه‌ریزی جدی‌تری صورت گیرد، نظافت و بهداشت عمومی و پاکیزگی مساجد و نمازخانه‌ها بیشتر مورد توجه قرار گیرد و زائران نیز در مصرف آب و مواد غذایی و تولید زباله مسئولانه‌تر رفتار کنند.

در توزیع نذورات، گاهی اسراف فراوانی دیده می‌شود و می‌توان با برنامه‌ریزی بهتر، مدیریت توزیع غذا، آشپزخانه‌های مرکزی و توجه به نیاز واقعی زائران، از هدررفت مواد غذایی جلوگیری کرد، مسیرها با وجود آسفالت و بسترسازی، در برخی نقاط همچنان برای عبور زائران نیازمند ایمن‌سازی بیشتری هستند و عبور خودروهای حمل کپسول گاز، زباله، یخ، مواد غذایی و گاهی خودروهای نظامی از میان جمعیت انبوه زائران، موضوعی است که باید سامان پیدا کند.

قطع برق‌های مقطعی در نجف، کربلا و مسیر پیاده‌روی، هرچند با ورود موتورهای برق تا حدی جبران می‌شد، گاهی بی‌نظمی‌هایی ایجاد می‌کرد، ضعف ارتباطات تلفنی و اینترنتی نیز در زمان ازدحام جمعیت برای بسیاری از زائران مشکل‌ساز بود و لازم است اپراتورهای مخابراتی متناسب با حجم عظیم جمعیت، زیرساخت‌های مناسب‌تری فراهم کنند.

شیوه رانندگی و رعایت قوانین در برخی مناطق نیز نیازمند توجه بیشتری است و زائران باید هنگام عبور از حاشیه و عرض خیابان‌ها و معابر، احتیاط فراوانی داشته باشند.

به نظرم برگزاری نماز جماعت نیز می‌تواند در مواکب و محل‌های اسکان پررنگ‌تر شود؛ با توجه به جایگاه نماز در فرهنگ عاشورا، شایسته است فضای مناسب و برنامه‌ریزی دقیق‌تری برای نماز جماعت و نماز اول وقت فراهم شود.

از سوی دیگر، جمع شدن بسیاری از مواکب عراقی بلافاصله پس از اربعین، برای برخی زائرانی که به دلیل شرایط اقتصادی و استفاده از امکانات عمومی سفر کرده‌اند، مشکل ایجاد می‌کند و لازم است برای روزهای پس از اربعین نیز امکانات حداقلی اسکان و پذیرایی حفظ شود.

بازگشت زائران به شهرهایشان نیز نیازمند برنامه‌ریزی بهتر است؛ گاهی کمبود اتوبوس و وسایل حمل‌ونقل عمومی در مرز، همراه با افزایش قابل‌توجه قیمت کرایه‌ها در اوج بازگشت، مردم را با مشکل و هزینه‌های فراوان مواجه می‌کند.

اینها نکاتی است که به نظرم باید درباره‌شان سخن گفت.

دوست داشتن اربعین به معنای ندیدن ضعف‌های آن نیست، اتفاقاً هرچه این حرکت را بزرگ‌تر و ارزشمندتر بدانیم، بیشتر باید برای بهتر شدن آن تلاش کنیم.

سخن آخر؛ آیا با همان آدمی که رفتیم، بازگشتیم؟

اکنون که از آن سفر فاصله گرفته‌ام، بیش از آنکه به تعداد عمودهایی که پشت سر گذاشتیم فکر کنم، به این پرسش می‌اندیشم: «اربعین در من چه تغییری ایجاد کرد؟ آیا تنها چند روز راه رفتم؟ آیا چند بار زیارت خواندم؟ آیا چند عکس و فیلم گرفتم و بازگشتم؟  یا چیزی در نگاه من به انسان تغییر کرد؟ به نظرم، ارزش اربعین را باید پس از بازگشت سنجید.

اگر پس از اربعین با خانواده‌مان مهربان‌تر شدیم، اگر سخن فرزندانمان را بیشتر شنیدیم، اگر با مخالف خود منصفانه‌تر گفت‌وگو کردیم، اگر نسبت به فقیر و نیازمند مسئول‌تر شدیم، اگر دروغ را کمتر و صداقت را بیشتر پذیرفتیم، اگر در برابر بی‌عدالتی بی‌تفاوت نماندیم، اگر زمین و محیط زندگی‌مان را آلوده نکردیم و اگر کرامت انسان برایمان ارزش بیشتری پیدا کرد، آن‌گاه شاید بتوان گفت که راه حسین(ع) را تنها با پا نپیموده‌ایم.

چرا که راه حسین، از نجف آغاز نمی‌شود و در کربلا پایان نمی‌گیرد، راه حسین، از دل انسان آغاز می‌شود و تا آنجا ادامه دارد که انسان، در برابر ظلم، دروغ، تحقیر و بی‌عدالتی، همچنان جانب حقیقت، محبت و کرامت را انتخاب کند.

نسل جوان امروز، بیش از آنکه به شنیدن سخن ما نیاز داشته باشد، به دیدن رفتار ما نیاز دارد، اگر ما از حسین(ع) می‌گوییم اما در زندگی‌مان صداقت، عدالت و مهربانی دیده نمی‌شود، سخن ما اثر چندانی نخواهد داشت.

اما اگر بتوانیم اندکی شبیه آن ارزش‌هایی شویم که برایشان راه افتاده‌ایم، شاید نیازی به اصرار فراوان نباشد. گاهی یک رفتار صادقانه، از هزار سخن اثرگذارتر است.

من از اربعین ۱۴۰۳ بازگشتم،؛ اما هنوز گاهی احساس می‌کنم بخشی از وجودم در همان جاده مانده است، جایی میان نجف و کربلا، در میان کودکی که لیوان آب تعارف می‌کرد، مردی که خانه‌اش را موکب کرده بود، پیرمرد جوانی که پیشاپیش ما قدم برمی‌داشت و میلیون‌ها انسانی که هر یک داستانی داشتند، اما در یک جمله با هم شریک بودند:

«لبیک یا حسین»

امید که این سفر و همه سفرهایمان مورد قبول حق قرار گیرد و روشنگری و عمل به گفته ها را برایمان به ارمغان آورد.

وحید صلواتی

اربعین 1446 هجری قمری سال 1403 هجری خورشیدی



 دل کندن دشوار بود، اما زندگی، خود سفری است، آدم به هرچه دل ببندد، روزی باید از آن دل بکند، می‌آییم، می‌رویم، دوست می‌داریم، فراق می‌کشیم و دوباره راهی می‌شویم.

شاید راز سفر همین باشد، اینکه یاد بگیریم دل ببندیم، اما دل نبندیم! دوست بداریم اما بدانیم هچ ماندنی ابدی نیست.، همه زندگی سفر است، باید رفت...

نذری ساده و صمیمی، دستمالی که عرق از جبین زائرین می گیرد!

مزار مرحوم قاضی طباطبایی در «وادی السلام»

دیدار با آقای دهقان پور

گاهی ابتدای روز که گام را آغاز می کنی، وقایعی را مشاهده می کنی که سازنده مسیرهای تازه ای  برایت خواهد بود، که به اصطلاح باید "کد" و "نشانه را بگیری و این شاید آغازی باشد.... اگر چشممان باز باشد!


همینطور گاهی دوستانی را می بینی که خاطرات خوبی را برایت تداعی می کنند و با نیم نگاه به گذشته، خاطرات پرنشیب و فراز را به خاطر می آوری  و حس های متفاوت در وجودت متبلور می شود.

در نخستین روزهای گرم مرداد، مهندس محمد دهقانپور را به طور اتقاقی در خیابان میرداماد اصفهان دیدم، البته ابتدا ایشان مرا شناخت و صدا زد، ایستادیم و دقایقی گفتگو کردیم...

مدتها بود ایشان را ندیده بودم، پیش از این، در آذرماه سال ۱۳۸۹ که مهندس محسن رنجبر به جای آقای منصور باقرصاد به معاونت خدمات شهری شهرداری منصوب و با با وی همراه شدم، با ایشان و بسیاری از مهندسین پرکار و با تجربه در حوزه معاونت خدمات شهری، امور شهر، تعمیرات و نگهداری و فضای سبز، آشنا شدم و روزانه برای مدیریت بهینه شهر با برگزاری جلسات و کارهای میدانی و ارزیابی اقدمات، همگام و همراه بودیم و چه  تلاشها و اقداماتی مؤثر و نقاط قوت و قابل بهبود که خاطراتش هنوز برایم زنده است.

(البته ایشان پسر عموی دوست دیگرم آقای ... دهقانپور از کارکنان سازمان میادین و ساماندهی مشاغل شهری هستند که بنده در زمانی که در آن سازمان بودم، همکار بودیم).

در خدمات شهری تعطیلی مطلق متصور نبود، هر ماه و فصل یک شرایط خاص بود، برگزاری ستاد تسهیلات سفر به خصوص در ایام نوروز، حوادث مختلف طبیعی از جمله: تنش های کم آبی ها، سیل و بارش برف و... در خدمات شهری اکیپ ها پیشرو و مثل نظامیان در حالت آوانگارد در حال خدمت بودند و البته تدبیر و درایت مدیریت های مختلف در درخشش اقدامات و جلوگیری از حوادث، ضرر و زیان شهروندان و داشتن شهری بانشاط و ایمن و زیبا مؤثر بود.

مهندس دهقانپور با جدیت در کار، صراحت لهجه و در عین حال دوست داشتنی و مهربان، پیشگام خدمات مؤثری در مناطق مختلف شهرداری بود، در منطقه 3 (بافت تاریخی) که امکان توسعه فضای سبز به سختی میسر است، اقدامات شایان توجهی را به سرانجام رساند، توسعه فضای سبز در کوه صفه در جنوب اصفهان با آن شرایط خاص و تبدیل شدن آن به قطب گردشگری، فعالیت در باغ فدک در شمال اصفهان با دشواری های این قبیل کارها به خصوص در شرایط کم آبی و... کارهای ماندگاری بود که ایشان و دیگر عزیزان در شهرداری در جهت اتمام آن همت گماردند.

در هر صورت آقای دهقانپور در عرصه های مختلف فضای سبز در مناطق مختلف شهرداری خوش درخشید.

به ایشان و تیم هایی که اقدامات را به سرانجام می رساندند و امروز در زیبایی های این شهر سهیم هستند، دستمریزاد و خداقوت می گوییم و برایشان بهترینها را از خداوند خواستار است.

وحید صلواتی  (روزنامه نگار)

با آقایان: قربانعلی معصومی و کاظمی

یک روز خوب را با جناب آقای قربانعلی معصومی از بازنشستگان سازمان میادین و ساماندهی مشاغل شهری شهرداری اصفهان بسیار مغتنم بود، نام بازارهای کوثر در شهرداری اصفهان به پیشگامی مهندس حسن فقیهیان و استمرار آن در مدیریت های بعدی خدمتی ماندگار برای مردم بود.

آقای معصومی را به جرأت می توان یک کارشناس خبره در شهرداری اصفهان دانست که کارش را بلد بود، در هر صورت انتظارات مردم از بازارهای روز شهرداری فراوان بوده و هست، طبیعتا تنش هایی به وجود می آمد که با مدیریت ایشان در حوزه کاری خود، کارها به سامان می شد، به خصوص که زمانی از اسفندماه و پیش از سال جدید، درگیر تنظیم بازار میوه شب عید بودیم برخی در کسوت مدیربازار، برخی ارزیاب و بازرس، برخی ترابری و...  همگی در تکاپوی انجام خدمت به مردم بودیم.

در نهایت به اتفاق آقای معصومی به باشگاه شماره یک شهرداری اصفهان به مدیریت آقای کاظمی رفتیم ایشان هم زمانی در بازارهای سازمان میادین و سازمان رفاهی تفریحی خدمات شایانی داشتند، گفت و گفت طولانی داشتیم و یاد و خاطره بسیاری از دوستانی که در این عرصه فعالیت داشتند زنده نگاه داشته شد. تنها یاد و خاطره می ماند، پس در زمان مناسب کار درست را با عشق انجام دهیم.